گرد كردند از حرام و حلال * جمع كردند زرّ و كاله و مال
رخت بر باد گشته دربندند * بر خود و عادلان همىخندند
ظلم شد عدل و روز شد « 1 » شب ما * زان همىنشنوند يا رب ما
عادلانيم ليك با فن خويش * بند برداشتيم از تن خويش
هركه او عدل خويش بگذارد * ظالمى را خداى بگمارد
تا برآرد ز مال و جانش دمار * ظلم او را بظلم سازد كار
در خون ناحق ريختن حكايت مامون
چون تبه شد خلافت مأمون « 2 » * ريخت مر خلق را به ناحق خون
كرد بر آل برمك آن بيداد * كه كسى زان صفت « 3 » ندارد ياد
يحيى بىگناه را چو بكشت « 4 » * گشت به روى زمانه تنگ و درشت « 5 »
مادرى داشت يحيى مظلوم * پير و عاجز ز كام دل محروم
جفت اندوه گشته اندر دهر « 6 » * عيش « 7 » شيرين بر او « 8 » شده چون زهر
باز گفتند حال مأمون « 9 » را * عرضه كردند حال محزون را
كه دعاى بدت همىگويد * ملكتت را زوال مىجويد
دل او خوش كن و ز حقد بكاه * باز خواه از عجوزه عذر گناه
رفت مأمون « 8 » شبى ز خلق نهان * برگشاده بعذر جرم زبان
درّ و گوهر « 10 » بسى به دو بخشيد * راه و سامان كار خود آن « 11 » ديد
گفتش اى « 12 » مادر آن قضائى بود * چون قضا رفت زارى تو چه سود
بعد از اين كارهاء باهش كن * وز دعاى بدم فرامش كن
هامش
( 1 ) - ب : ظلم شه عدل و روز شه
( 2 ) - بيشتر نسخ « مأمون » است بجز نسخهاى « چ ، خ » و يكى از نسخ كتابخانهء مدرسهء سپهسالار به شمارهء 347 كه در اين سه نسخه بجاى مأمون در هر چهار موضع « هارون » مىباشد
( 3 ) - ى : كه كسى در جهان
( 4 ) - ب : چون كشت
( 5 ) - ب : تند و درشت
( 6 ) - ب : از بد دهر ، خ : بدازد هر
( 7 ) - م : عشق
( 8 ) - ب : به دو
( 9 ) - چ : هارون
( 10 ) - ى : زر و گوهر
( 11 ) - ك : خود را
( 12 ) - ل : گفتش اى ، ب : گفت كاى ، م : گفت اى