جز سيهروى وقت بيدادى * نكند همچو زنگيان شادى
شغل دولت كه از ستمسازى * چه بود جز كه گرگ و خرّازى « 1 »
چون ز داد و ز راى خويشى شاد * چون كنى « 2 » بر فرود خود بيداد
هركه « 3 » اندر جهان ستم جويند * دد و ديوان « 4 » آدمىرويند
خلق سايه است و شاه بد « 5 » پايه * پايهء كژ كژ « 6 » افكند سايه
روزگار ار درد و گر دوزد * از دل شاه عادل « 7 » آموزد
سايهء ايزد است شاه كريم * راست باش و مدار از كس بيم « 8 »
بد و نيكى كه در ستور و ددست * از دل شاه نيك و شاه بدست
گردد از داد شاه كسرىوش « 9 » * سير بستان « 10 » چو شير پستان خوش
شود ار جور « 11 » شه كند ديدار * مرد بازارى از تره « 12 » بيزار
هركه او بىگناه ترساند * دان كه در جاى ترس « 13 » درماند
ظالم ار مال و جان خلق ببرد * نه هم آخرش مىببايد مرد
گرچه امروز ز ابلهى ستهد « 14 » * گور و محشر « 15 » جواب او بدهد « 16 »
نيست بر ظالم « 17 » از تن و زن و مال * جز مگر خونش « 18 » ايچچيز حلال
شاه « 19 » غمخوار نايب خردست * شاه خونخوار مرد « 20 » نيست ددست
مرد غمخوار « 21 » مرد دين باشد * هركه او غم خورد « 22 » چنين باشد
رنجه « 23 » دارنده كم زيد چو مگس * هست كمرنج « 24 » از آن زيد كركس
هامش
( 1 ) - س : چه بود گرچه گرگ و بزبازى ، ب : گرگ و خرازى
( 2 ) - م : چه كنى
( 3 ) - ب : هركه ، م ، س : هرچه
( 4 ) - ب : دد و ديواند
( 5 ) - س : شاه يل ، چ : خلق پايه است و شاه بد ، ض : شاه شد
( 6 ) - ر : سايهء كجكج ، كم : سايهء كژ كژ
( 7 ) - س : عادل ، ل : عدل ، م : عهد
( 8 ) - ل : از وى بيم
( 9 ) - س : كسرىفش
( 10 ) - ب : شير بستان ، س : سر بستان ، م : سيربستان
( 11 ) - ذ : ار عدل
( 12 ) - ذ : از ستم ، ر : از بزه
( 13 ) - چ : خوف
( 14 ) - ذ : ستهند
( 15 ) - خ : روز محشر
( 16 ) - ذ : بدهند
( 17 ) - خ : از ظالم
( 18 ) - و : خويش
( 19 ) - ب : مرد
( 20 ) - م : شاه ، س : مرد
( 21 ) - م : غمخواره
( 22 ) - س : غم خورد ، م : خون خورد
( 23 ) - س : رنجه ، م : رنج
( 24 ) - س : كمرنج ، م : بىرنج