شرهش هيچ جان چو « 1 » رنجه نداشت * عدل او جان او به دو بگذاشت « 2 »
هرك را رنجه داشتن دين است * تن او نيست تن كه تنين « 3 » است
عمر رنجور ديرتر ماند * رنجه « 4 » دارنده زود درماند
خشم را « 5 » بر خرد سوار مدار * خرد خويش را تو خوار مدار
بىخرد « 6 » آب كرد پاسخ نان * باخرد « 7 » كى خرد چنين سخنان
هرك را خشمش « 8 » از خرد بيشست * خلق ازو واو ز خلق دلريشست « 9 »
خشم چون تيغ و حلم چون زرهست * تو مهى « 10 » از آن گزين ز به كه بهست « 11 »
اى شهنشه در اين سراى غرور « 12 » * بخور اين شربت شراب طهور « 13 »
چون مه از « 14 » تو نيافريد خداى * تو به از خلق « 15 » بندگيش نماى
حكايت در عدل سلطان « 16 »
گفت روزى حكايتى پيرى * كه مرا بد نشانهء تيرى
كاندر آن روزگار شاهى بود * عالم عدل را پناهى بود
داد و انصاف « 17 » و عدل گستردى * هر كسى بر زبر او خوردى
گفت « 18 » روزى به رهزنى درتاخت * ديد « 19 » دربند كرده كاله و ساخت
بنديى « 20 » چند ديد بسته ببند * دزد گريان و بنديان زان خند
زود نزديك راهزن رفتش * در تحقيق راهزن سفتش
گفتش اين خنده و گرستن چيست * و اين چنين مال و بند بستهء كيست
گفت ما راست اين گرستن زار * كه چنين نعمت از يمين و يسار
هامش
( 1 ) - س : جانش را چو ، چ : جانها چو
( 2 ) - س : جان برو . . . ، چ : جان او به بد نگذاشت
( 3 ) - خ : طنين ؟
( 4 ) - ب : رنج
( 5 ) - م : خشم را ، چ : خشم خود
( 6 ) - م : باخرد ، ب : بىخرد
( 7 ) - م : بىخرد ، ب : باخرد
( 8 ) - ب : خصمش
( 9 ) - دو مصرع اين بيت در بعضى نسخ مقدم و مؤخر است
( 10 ) - ى : از مهى ، س : تو مهى ، م : تو بهى
( 11 ) - س : ز مه كه بهست ، ل : كه به ز مه است
( 12 ) - چ : سرور
( 13 ) - چ : مخور اين شربت شراب غرور
( 14 ) - ل : چون به از
( 15 ) - پ : از جمله
( 16 ) - اين حكايت فقط در سه نسخهء « ب ، ت ، ر » است و در نسخ ديگر نيست
( 17 ) - ر : داد انصاف
( 18 ) - ( كذا )
( 19 ) - ب : ديده
( 20 ) - ب ، ت : تنكى