بشنيد اين سخن ز زن سلطان * شد پشيمان ز گفت « 1 » خود به زمان
گفت كاى پيرزن « 2 » خطا گفتم * كز حديث تو من برآشفتم
خاك بر سر مرا همى بايد * نه ترا كاينچنين همىشايد
كه مرا « 3 » مملكت بود چندان * كه در آن ملك باشدم فرمان
به اياز آن زمان سبك « 4 » فرمود * كه سخن بيش از اين ندارد سود
زين غلامان سبك يكى بگزين « 5 » * كه رود زى نسا چو باد برين « 6 »
كه بود مرورا سوارى بيست * بنگرد كاين « 7 » عميد ابله كيست
كار بر مرد بد بگيرد « 8 » سخت * پس مرو را فروكند به درخت
نامه در گردن وى آويزد « 9 » * تا ز بد هركسى بپرهيزد
بس منادى زند « 10 » به شهر درون * كآنكه از حكم شاه رفت برون « 11 »
سر بپيچيد و ضال « 12 » و عاصى گشت * گرد خودرائى و معاصى گشت
مرو را اين سزا بود ناچار * تا ندارد رضاى « 13 » سلطان خوار « 14 »
رفت ميرى بدين مهم در حال « 15 » * كشت مرد فسادجو بنكال « 16 »
عامل ابله از چنان « 17 » كردار * جان بيهوده كرد در سر كار
بعد از آن حكم شاه نافذ گشت * شير با گور آب خورد بدشت « 18 »
شاه را آن حكم چون « 19 » روان باشد * عالم از عدل او جنان « 20 » باشد
پس اگر حكم او نباشد جزم * نكند هيچكس به ملكش عزم
امر سلطان چو امر « 21 » يزدانست * سايهء ايزد از پى آنست
هامش
( 1 ) - خ : ز لفظ
( 2 ) - ل : كاى پيرزن ، م : اى پيرزن
( 3 ) - ذ : گر مرا
( 4 ) - ب : چنين
( 5 ) - خ : ما يكى بگزين
( 6 ) - ب : باد بزين ، م : باد برين
( 7 ) - ت : كان
( 8 ) - ى : بربگيرد
( 9 ) - خ : نامه از گردنش درآويزد
( 10 ) - ب : كند
( 11 ) - چ : شد بيرون
( 12 ) - خ : سر بپيچيد ز امر ، ى : پيچيد و غال
( 13 ) - ب : حديث
( 14 ) - ك : عار
( 15 ) - ذ : فى الحال
( 16 ) - س : جو بنكال ، م : جوى تكال
( 17 ) - ى : ابله از چنين
( 18 ) - ى : خورد بدست
( 19 ) - خ : شاه چون حكم او
( 20 ) - چ : جنان ، م : جوان
( 21 ) - ب : حكم