تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
شاه چون حال پيرزن بشنيد * پيرزن را ضعيف و عاجز ديد گفت بدهيد « 1 » نامهء گر هست * تا ز املاك زن بدارد دست نامه بستد سبك زن و « 2 » آورد * شادمانه به عامل باورد كه بزن جمله ملك باز دهد « 3 » * زن بيچاره را جواز دهد « 6 » با خود انديشه كرد عامل شوم * كه كنم حكم زن چو حكم سدوم زن دگرباره بر ره غزنين * نرود من ندارمش تمكين نه بزن باز داد يك جو خاك * نه ز شاه و الهش انده و باك زن دگرباره راى « 4 » غزنين كرد * بنگر تا چه صعب « 5 » لعب آورد قصه بر شاه داست بار « 6 » دگر * خواست از شاه خوب‌راى نظر « 7 » بتظلم ز عامل باورد * بخروشيد و نوحه پيش آورد گفت سلطان كه نامه‌اى بدهيد * رسم و آئين بد دگر منهيد « 8 » گفت زن نامه برده‌ام يك‌بار * ليك نگرفت نامه را بركار « 9 » بود سلطان در آن زمان مشغول * سخن پيرزن نكرد قبول گفت سلطان كه بر من آن باشد * كه دهم نامه تا روان باشد گر بر آن « 10 » نامه هيچ « 11 » كار نكرد * آن عميدى كه هست در باورد زار بخروش و خاك بر سر كن * پيش ماور حديث بىسر و بن زن سبك گفت ساكن « 12 » اى سلطان * چون نبردند مر ترا فرمان خاك بر سر مرا نبايد كرد * نبود خاك مر مرا درخورد خاك بر سر كسى كند كه ورا « 13 » * نبود بر زمانه حكم روا « 14 »
هامش
( 1 ) - خ : بدهند ( 2 ) - ب : زن و سبك ، م : سبك زن و ( 3 ) - م : دهند ، ب : دهد ( 4 ) - ب : راى ، م : راه ( 5 ) - ى : تا چه لعب صعب ( 6 ) - چ : راست يار ( 7 ) - چ : از بارگار شاه نظر ( 8 ) - ذ : ننهيد ( 9 ) - ب : برنامه مىنميراند كار ، ل : نگرفت نامه‌ات بر كار ( 10 ) - ب : بدان ( 11 ) - چ : مرد ( 12 ) - ى : ساكت ( 13 ) - ب : شهى كند كو را ، ل : شهى كنند كه ورا ( 14 ) - ت : نبود بر زمانه حكم او را