شاه چون حال پيرزن بشنيد * پيرزن را ضعيف و عاجز ديد
گفت بدهيد « 1 » نامهء گر هست * تا ز املاك زن بدارد دست
نامه بستد سبك زن و « 2 » آورد * شادمانه به عامل باورد
كه بزن جمله ملك باز دهد « 3 » * زن بيچاره را جواز دهد « 6 »
با خود انديشه كرد عامل شوم * كه كنم حكم زن چو حكم سدوم
زن دگرباره بر ره غزنين * نرود من ندارمش تمكين
نه بزن باز داد يك جو خاك * نه ز شاه و الهش انده و باك
زن دگرباره راى « 4 » غزنين كرد * بنگر تا چه صعب « 5 » لعب آورد
قصه بر شاه داست بار « 6 » دگر * خواست از شاه خوبراى نظر « 7 »
بتظلم ز عامل باورد * بخروشيد و نوحه پيش آورد
گفت سلطان كه نامهاى بدهيد * رسم و آئين بد دگر منهيد « 8 »
گفت زن نامه بردهام يكبار * ليك نگرفت نامه را بركار « 9 »
بود سلطان در آن زمان مشغول * سخن پيرزن نكرد قبول
گفت سلطان كه بر من آن باشد * كه دهم نامه تا روان باشد
گر بر آن « 10 » نامه هيچ « 11 » كار نكرد * آن عميدى كه هست در باورد
زار بخروش و خاك بر سر كن * پيش ماور حديث بىسر و بن
زن سبك گفت ساكن « 12 » اى سلطان * چون نبردند مر ترا فرمان
خاك بر سر مرا نبايد كرد * نبود خاك مر مرا درخورد
خاك بر سر كسى كند كه ورا « 13 » * نبود بر زمانه حكم روا « 14 »
هامش
( 1 ) - خ : بدهند
( 2 ) - ب : زن و سبك ، م : سبك زن و
( 3 ) - م : دهند ، ب : دهد
( 4 ) - ب : راى ، م : راه
( 5 ) - ى : تا چه لعب صعب
( 6 ) - چ : راست يار
( 7 ) - چ : از بارگار شاه نظر
( 8 ) - ذ : ننهيد
( 9 ) - ب : برنامه مىنميراند كار ، ل : نگرفت نامهات بر كار
( 10 ) - ب : بدان
( 11 ) - چ : مرد
( 12 ) - ى : ساكت
( 13 ) - ب : شهى كند كو را ، ل : شهى كنند كه ورا
( 14 ) - ت : نبود بر زمانه حكم او را