آنت « 1 » خواهم كه هركجا پويند * همه نيكان ترا نكو گويند
بهر رغم « 2 » ستمگرايان « 3 » را * الكنى كن عمرستايان « 4 » را
عدل عمر « 5 » چو ظلم با عدلت * بذل حاتم « 6 » چو بخل با بذلت
عدل تاييد جاه « 7 » شاه بود * غبغب « 8 » اندر گلو چه جاه بود
آن چنان داد كن « 9 » كه از پى داد « 10 » * كس ز عدل عمر نيارد ياد
خوش بود خاصه از جهانگيران * رحمت طفل و حرمت پيران
آن چنان باد پادشاهى تو * كه نخواهد عدوت و خواهى « 11 » تو
دولتت بادوام « 12 » مقرون باد * سائل درگه تو قارون باد
حكايت زن دادخواه با سلطان محمود
آن شنودى « 13 » كه بود چون درخورد * آنچه بامير ماضى آن زن كرد
شاه شاهان يمين دين محمود * كه از او گشت زنده رادى وجود
كان زن او را جواب داد درشت * كه بدندان گرفت ازو « 14 » انگشت
عاملى در نسا و در باورد * قصد املاك و چيز آن « 15 » زن كرد
خانهء زن به قصد جمله « 16 » ببرد * چون برد جامهء عرابى كرد « 17 »
زن گرفت از تعب ره غزنين * بشنو اين قصه و عجايب بين
كرد انهى « 18 » به قصه سلطان را * بشفيع آوريد يزدان را
كه ز من عامل نسا املاك * بستد و من شدم ز رنج « 19 » هلاك
هامش
( 1 ) - خ : اينت
( 2 ) - چ : بهر زخم
( 3 ) - م : ستمسرايان ، س : ستمگرايان
( 4 ) - چ : ستمسرايان
( 5 ) - چ : عدل كسرى ، ر : عدل نوشروان
( 6 ) - ب : جود حاتم
( 7 ) - ل : جاه ، م : و جاه ، كم : عدل و تاييد جاه
( 8 ) - خ : غيبت
( 9 ) - س : عدل كن
( 10 ) - ب : كه از ره داد
( 11 ) - ل : عدو و خواهى ، ذ : عدو خواهى
( 12 ) - ل : بر دوام
( 13 ) - چ : آن شنيدى
( 14 ) - ب : از آن
( 15 ) - ب : مال و آن ، خ : اينچنين ، ى : چيزى آن
( 16 ) - ب : بظلم جمله ، م : به قصد جمله ، ل : بجمله پاك
( 17 ) - س : جامهء عرابى كرد ، م : خانهء عرابى كرد ، ل : عرابى و كرد
( 18 ) - پ : انها
( 19 ) - ب : بستد و من شدم ز درد ، چ : بستد طفلگان شدند