گر سگى « 1 » ظالمى بدى شومى * برساند بدى به مظلومى
تو شوى روز حشر زان « 2 » مأخوذ * وان زمان حسرتت ندارد سوذ
عدل رفت و بجز « 3 » فساد نماند * در همه عالم اعتماد « 4 » نماند
هيچ كس را تو استوار مدار * كار خود كن كسى بيار مدار
خواب عبد اللّه بن عمر بن الخطاب
ديد يك شب بخواب عبد اللّه * پدر خويش را عمر ناگاه
گفت يامير « 5 » عادل خوشخوى « 6 » * حال خود با من اين زمان برگوى « 7 »
با تو ايزد چه كرد برگو « 8 » حال * بعد از اين مدّت دوازده سال
گفت از آن روز باز تا امروز * در حسابم كنون شدم پيروز
كار من صعب بود با غم و درد * عاقبت عفو كرد و رحمت كرد
گوسفندى « 9 » ضعيف در بغداد * رفت بر پول و ناگهان « 10 » بفتاد
گشت رنجور و پاى وى « 11 » بشكست * صاحب وى به دامنم زد دست
گفت انصاف « 12 » من بده به تمام * كه تو بودى امير « 13 » بر اسلام
تا به امروز من « 14 » دوازده سال * بودهام مانده در جواب سؤال « 15 »
اى ستوده شه نكوكردار * باز پرسند از تو اين مقدار
چون چنين بد خطاب با عمرى * چه رود « 16 » روز حشر با دگرى
هان و هان « 17 » تا ز خود نگردى مست * ورنه گردى بروز محشر پست
اى ز انصاف ملك « 18 » دلكشتر * همه كس بر تو خوش « 19 » رهى خوشتر
هامش
( 1 ) - خ : گر سگ ، ل : كه اكر
( 2 ) - ب : از آن
( 3 ) - ب : عدل خود رفت و جز ، م : عدل و رافت بجز
( 4 ) - ب : اقتصاد
( 5 ) - چ : ايامير ، ل : بامير
( 6 ) - ب : خوشخوى ، م : خوشخو
( 7 ) - ب : برگوى ، م : تو بگو
( 8 ) - چ : برگو ، م : برگوى
( 9 ) - چ : گوسپندى
( 10 ) - ب : پل و ناگهان ، ل : بر پول ناگهان
( 11 ) - ب : پاى او
( 12 ) - چ : كانصاف
( 13 ) - ل : امام
( 14 ) - ذ : پس از
( 15 ) - خ : در جواب و سؤال ، ل در جوال و سؤال
( 16 ) - ل : چه بود
( 17 ) - م : هان هان ، ب : هان و هان
( 18 ) - ى : و ملك
( 19 ) - ض : با تو خوش