چون در عدل باز شد بر تو * در دوزخ فراز شد بر تو
عدل مر مرگ را بريزد آب * جور مر فتنه « 1 » را ببندد خواب
هست شادى دل « 2 » ستمكاران * خوش « 3 » و اندك چو خواب بيماران
عقل « 4 » رامشگريست روحافزاى « 5 » * عدل مشاطهايست ملكآراى
شرع را عقل قهرمان « 6 » باشد * ملك را عدل پاسبان باشد
شاه بايد غلام تن نبود * تا خطيبش دروغزن نبود
پشه از « 7 » پيل كم زيد بسيار * زانكه كوتهبقا « 8 » بود خونخوار « 9 »
فى تنبيه الملك و كلمة الحق به غير المداهنة
اى ز انصاف و عدل بالاتر « 10 » * از علا « 11 » راى « 12 » تست والاتر « 13 »
سخنى گويمت به حق بشنو * خيره بر راه تنگ و تيره مرو
هركس از روى عرف خود آيند « 14 » * مر ترا سال و ماه بستايند
زان سخنهاى خوب غرّه مشو * همچو تردامنان بعدل منو « 15 »
عدل را چند شرط لا بد هست * چون نباشد به شرط عهد شكست « 16 »
هركس « 17 » از بهر انتفاع ترا * مىستايد ز گونه « 18 » گونه جدا
الامان الامان مشو غرّه * كه نيرزند دستهاى « 19 » ترّه
من مداهن نيم چو ديگر كس * پيش نارم ز ترّهات هوس « 20 »
گر شبى « 21 » در همه جهان رنجور * هست يك تن تو نيستى معذور
هامش
( 1 ) - ذ : جور هر فتنه
( 2 ) - س : حال دل ، ل : شادى دل ، م : خالى دل
( 3 ) - س : خشك ، م : خوش
( 4 ) - خ : عدل
( 5 ) - م : علمافزاى ، ب : روحافزاى
( 6 ) - س : عدل قهرمان
( 7 ) - ذ : پشه را
( 8 ) - ى : زانكه اندك بقا
( 9 ) - ض : چون خار
( 10 ) - ب : عدل والاتر ، ت : عقل والاتر ، چ : ملك والاتر
( 11 ) - ب : از على
( 12 ) - ل : روى
( 13 ) - ب : بالاتر
( 14 ) - ل : خود رانيد
( 15 ) - م : مپو ، ب : منو
( 16 ) - م : به شرط عدل بجست ، ب : به شرط عهد شكست ، ى : به شرط عدل شكست
( 17 ) - ل : هركه
( 18 ) - ب : مىستايند گونه ، م : مىستايد ز گونه ، ى : مىستايد به گونه
( 19 ) - ب : كه نيرزند دستهء ، چ : مىنيرزى به دستهء ، م : كه نيرزى به دستهء
( 20 ) - ب : ز ترهات هوس ، م : ترهات و هوس
( 21 ) - خ : گر تنى