بر سر تير جان « 1 » برافشانند * ورچه « 2 » سنگيندل آهنين « 3 » جانند
گر شوى سوى كوهپايهء روم * كژ نمايد « 4 » ز بيم سايهء روم
ور كمربند « 5 » كوه درگيرى * كوه را همچو كاه برگيرى
آمده خصم با تو در ميدان * زخم موتوا بغيظكم بر جان « 6 »
لالهصورت شده رخش ز كمان « 7 » * سرو بالا « 8 » شده سرش ز سنان
كرده از سم برغم اخترشان * بادپاى تو خاك بر سرشان
آب و آتش نخوانده او را اسپ * خواند اين صرصر آتش « 9 » آذرشسپ « 10 »
جز ز عدل « 11 » تو نيست اندر كار * دور باش تو و مترس « 12 » حصار
گوئى آموخت عقل والائى « 13 » * از تو آئين ملك پالائى « 14 »
فتنه را داد امر امن « 15 » تو خواب * آب را برد آب تيغ تو آب
پيش عدلت بهار جانافروز « 16 » * نزد عقلت سپهر پيشآموز « 17 »
چون دل و جانش كرّ و فرّ « 18 » تو ديد * دل او مرد « 19 » و جان ازو برميد « 20 »
ديد « 21 » خود را در آينهء دل خويش * دست و شانه جدا ز مفصل « 22 » خويش
در بيدارى از خواب غفلت گويد
بنه اى عدل « 23 » تو بقاى جهان * در كنار جهان سزاى جهان
هامش
( 1 ) - ت : سر تيز تو جان
( 2 ) - ذ : گرچه
( 3 ) - م : سنگين و آهنين
( 4 ) - ر : كچ نمايد ، ب : كژ بماند
( 5 ) - س : گر كمر ، ت : ور كمر
( 6 ) - س : در جان ، پ : برخوان
( 7 ) - ر : به كمان
( 8 ) - ر : سر بالا
( 9 ) - س : خواند اين صرصر آنش ، ر : صدف خواند آتش ، م : صدف خوانده آتش ، ب : صدف خواندهء آنش
( 10 ) - خ : از رشسب
( 11 ) - س : جز بعدل
( 12 ) - س : دور باش و مترس توز ، ر : بارگير تو و مترس ، ى : بارگير تو دور باش
( 13 ) - س : عقل و بالائى
( 14 ) - ب : ملكآرائى
( 15 ) - س : امن امر ، ل : امر و امن
( 16 ) - س : جانافروز ، م : عالمسوز
( 17 ) - س : پيشآموز ، م : پيرآموز
( 18 ) - ب : چون ز جان كروفر فر ، ل : چون ز جان خصم كروفر ، خ : چون ز جان تو كروفر
( 19 ) - ذ : دل ازو مرد
( 20 ) - ك : برهيد
( 21 ) - ك : ديده
( 22 ) - ل : حاصل
( 23 ) - س : اى عقل