چون بديدند خلق رويش را « 1 » * همه جويان « 2 » شدند كويش را
از شهان حجاز و شام و عراق * بلكه « 3 » از خلق جملهء آفاق
من ترا ديدهام در اين « 4 » عالم * ملك ميراث و ملك تيغ بهم
ملك ميراث گرد گردانست « 5 » * ملك شمشير ملك مردانست
تا بر او آتش تو آب براند « 6 » * آتش دل بر آب خويش نماند
هركه چون رشته تافت گردن خويش * مهرهء گردنش فكندى بيش
خصم در دست قهرت افتاده * پاىها در ركاب « 7 » چون باده
گرچه رمح تو « 8 » جانربايندهست * جان او جانت « 9 » را ستايندهست « 10 »
شير اگر شور از « 11 » آگهى كردى « 12 » * پيش تو شير « 13 » روبهى كردى « 7 »
راست گفته است شاعر استاد * محض توحيد و داد شرع بداد
گر فزايد كسى و گر كاهد * عاقبت آن بود كه او خواهد « 14 »
دشمنت چون سر « 15 » فضول آورد « 16 » * دست او پايبند غول آورد « 10 »
دشمن تو چه بابت تيغست * زو دريغست تيغ اگر ميغست
جانش را خود سنان « 17 » چرا بايد « 18 » * خود چو بوى تو يافت پيش آيد
نيك بشناخت « 19 » از دل روشن * قدر تير تو ديدهء دشمن
لا جرم تا به دستش آوردست * فلك از سهم « 20 » ايمنش كردست
كرده خصمت بنقش « 21 » پرّ ذباب * رخنه چون عنكبوت « 22 » اصطرلاب « 23 »
هامش
( 1 ) - ل : خويش را
( 2 ) - خ : جويا
( 3 ) - م : بلك ، ل : بلكه
( 4 ) - س : ديدم اندرين
( 5 ) - س : تيغگردانست ، ر : ملك گردانست
( 6 ) - ل : ثواب براند ، ى : ثواب نراند
( 7 ) - ب : ركيب
( 8 ) - س : زو رمح جان . ل : رنج تو جان
( 9 ) - خ : جان هم خانت
( 10 ) - چ : ستانندهست
( 11 ) - ب : روز از آگهى ، ذ : زور آگهى
( 12 ) - س : دارد
( 13 ) - س : تو شير ، م : روز تو ، ب : زور تو
( 14 ) - ذ : آن خواهد
( 15 ) - ذ : گر سر
( 16 ) - ب : آمد
( 17 ) - ر : جان او را ستان ، چ : جانش را چون سنان
( 18 ) - ل : چنان بايد
( 19 ) - س : بشناخت ، م : نشناخت
( 20 ) - س : از سهم ، م : از سهمش ، ض : از سهمت
( 21 ) - ب : كرده خصمت ، س : كرد خصمش بنقش ، م : خصمش بنقش ، چ : خصمش به پيش
( 22 ) - ب : خانهء عنكبوت
( 23 ) - س : اسطرلاب