بر زمانه توئى شه مطلق * مملكت را تو شهريار به حق « 1 »
از تو كمتر « 2 » عطا كه سائل برد * بيشتر دان ز گنج « 3 » باد آورد
بيدلان را دل « 4 » كريم تو بس * نيك و بد را اميد و بيم تو بس
تا چه كردست غزنى « 5 » از كردار * كز چو تو شاه گشت برخوردار « 6 »
گر بخواهى تهى كنى ز حسام « 7 » * نه فلك را ز بند چار اندام « 8 »
گرچه چون آسمان بسيجد خصم * چون قضا دست تو نپيچد خصم
با خلاف تو تن كفن گردد « 9 » * در ثناء « 10 » تو جان سخن گردد « 11 »
همچنان آيد « 12 » از تو در دل نور * كه خوشى جان ز خوشهء انگور
چون در گنج « 13 » عقل بگشادى * هر كسى را ز داد دل دادى
گاه ميدان و وقت ايوانت * شب اكرام و روز احسانت
دل خرد را ز جان « 14 » نداى تو كرد * داد دل « 15 » يافت جان فداى تو كرد
صدمت صور و عين « 16 » تو گه جنگ * هر دو همره چو رنگ با آژنگ « 17 »
هركه از سهم تو « 18 » روان نسپرد * تا ابد نفس او نخواهد مرد
روز هيجا چو عاطفت ورزى * نيزهء تست « 19 » سوزن درزى
پارها را « 20 » درست گرداند * سست را عزم چست گرداند
پس از اين روى پشت خلق قويست * خشم تو چون يزيد و دل « 21 » علويست
گشت « 22 » حيران عقول اهل هنر * ماند « 23 » واله روان اهل بصر
هامش
( 1 ) - م : الحق
( 2 ) - م : كهتر
( 3 ) - ب : بيشتر زانكه گنج
( 4 ) - ذ : رخ
( 5 ) - س : غزنه
( 6 ) - ى : بر در كار
( 7 ) - س : گر تو خواهى تهى كنى بحسام ، ى : ز اجسام ؟
( 8 ) - ر : چار ارحام
( 9 ) - س : كفن كردن
( 10 ) - ب : وز ثناء
( 11 ) - س : سخن كردن
( 12 ) - ر : آمد
( 13 ) - ذ : گنج و
( 14 ) - ل : دل خود را ز جان
( 15 ) - ى : داد و دل ، ت : درد و دل
( 16 ) - ب : عين تو ، كلمهء ( عين ) ممكن است در نسخهء - م - عير خوانده شود
( 17 ) - ب : چنگ با آژنگ ، ض : رنگ با ارتنگ ، م : با ارژنگ
( 18 ) - ل : سهم او
( 19 ) - م : تو چو
( 20 ) - ب : تا خلق را
( 21 ) - ل : خصم تو چون يزيد دل
( 22 ) - ى : گشته
( 23 ) - ى : مانده