تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 537

مساهمون:

ص٥٣٧
بر زمانه توئى شه مطلق * مملكت را تو شهريار به حق « 1 » از تو كمتر « 2 » عطا كه سائل برد * بيشتر دان ز گنج « 3 » باد آورد بيدلان را دل « 4 » كريم تو بس * نيك و بد را اميد و بيم تو بس تا چه كردست غزنى « 5 » از كردار * كز چو تو شاه گشت برخوردار « 6 » گر بخواهى تهى كنى ز حسام « 7 » * نه فلك را ز بند چار اندام « 8 » گرچه چون آسمان بسيجد خصم * چون قضا دست تو نپيچد خصم با خلاف تو تن كفن گردد « 9 » * در ثناء « 10 » تو جان سخن گردد « 11 » همچنان آيد « 12 » از تو در دل نور * كه خوشى جان ز خوشهء انگور چون در گنج « 13 » عقل بگشادى * هر كسى را ز داد دل دادى گاه ميدان و وقت ايوانت * شب اكرام و روز احسانت دل خرد را ز جان « 14 » نداى تو كرد * داد دل « 15 » يافت جان فداى تو كرد صدمت صور و عين « 16 » تو گه جنگ * هر دو همره چو رنگ با آژنگ « 17 » هركه از سهم تو « 18 » روان نسپرد * تا ابد نفس او نخواهد مرد روز هيجا چو عاطفت ورزى * نيزهء تست « 19 » سوزن درزى پارها را « 20 » درست گرداند * سست را عزم چست گرداند پس از اين روى پشت خلق قويست * خشم تو چون يزيد و دل « 21 » علويست گشت « 22 » حيران عقول اهل هنر * ماند « 23 » واله روان اهل بصر
هامش
( 1 ) - م : الحق ( 2 ) - م : كهتر ( 3 ) - ب : بيشتر زانكه گنج ( 4 ) - ذ : رخ ( 5 ) - س : غزنه ( 6 ) - ى : بر در كار ( 7 ) - س : گر تو خواهى تهى كنى بحسام ، ى : ز اجسام ؟ ( 8 ) - ر : چار ارحام ( 9 ) - س : كفن كردن ( 10 ) - ب : وز ثناء ( 11 ) - س : سخن كردن ( 12 ) - ر : آمد ( 13 ) - ذ : گنج و ( 14 ) - ل : دل خود را ز جان ( 15 ) - ى : داد و دل ، ت : درد و دل ( 16 ) - ب : عين تو ، كلمهء ( عين ) ممكن است در نسخهء - م - عير خوانده شود ( 17 ) - ب : چنگ با آژنگ ، ض : رنگ با ارتنگ ، م : با ارژنگ ( 18 ) - ل : سهم او ( 19 ) - م : تو چو ( 20 ) - ب : تا خلق را ( 21 ) - ل : خصم تو چون يزيد دل ( 22 ) - ى : گشته ( 23 ) - ى : مانده