تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 536

مساهمون:

ص٥٣٦
آن بزرگان كه وام « 1 » جان توزند « 2 » * رسم جان بخشى « 3 » از تو آموزند طمع از بوى دستت اى سر جود « 4 » * پاىكوبان درآيد از در جود هركه از جست خصمى تو درست * كودكانش يتيم كردهء تست روزى نيك‌مرد همچو بهشت * گوئى اينجا خداى بر تو نبشت « 5 » تا در و درگهت پديد آمد * قفل اميد « 6 » را كليد آمد نام تو آنكه « 7 » بر زبان راند * نامهء بخت او ملك « 8 » خواند چون نشستى به بارگاه جلال * چون نمودى بخلق ماه كمال از تن دشمنان بكندى سر * بر سر دوستان فشاندى زر جادوى آز را « 9 » بطبع كريم * خورد « 10 » جود تو چون عصاء كليم هم ملك‌بند و هم ملك‌جاهى * هم فلك قدر « 11 » و هم جهان شاهى عاقلان زمانه مست تواند * قلعه‌هاى بلند پست تواند صاحب ذو الفقار و رخش توئى * پادشاه خزينه « 12 » بخش توئى بخت كو هست « 13 » مايهء شادى * دارد از بندگيت « 14 » آزادى آسمان از سنان جانسوزت « 15 » * وز پى ناوك جگردوزت « 16 » خور ز تير تو « 17 » با خطر تازد « 18 » * زان ز مه گه‌گهى سپر سازد از تف تيغ خشم « 19 » اگر خواهى * كنى از بحر تابهء ماهى زهره را ديو تو « 20 » شهاب كند * زهره را آتش تو آب كند دشمنان را ز خلق « 21 » جان‌افشان « 22 » * خون‌بها بدهى و ببخشى جان « 23 »
هامش
( 1 ) - س : فام ( 2 ) - ل : نام جان يوزند ، چ : نام جان توزند ( 3 ) - ب : جانبازى ( 4 ) - ب : از سر جود ( 5 ) - ر : نوشت ( 6 ) - ب ، اميد ، م : احكام ( 7 ) - ب : هركه ( 8 ) - ب : فلك ( 9 ) - چ : جادوان را همى ( 10 ) - م : خورده ( 11 ) - س : هم فلك ملك ( 12 ) - ب : خزانه ( 13 ) - ل : كان هست ، ر : تخت كان هست ، چ : تخت كوهست ( 14 ) - س : از بندگى تو ( 15 ) - ر : جان‌دوزت ( 16 ) - ر : جگرسوزت ( 17 ) - س : خور چو تير تو ، ب : از نهيب تو ( 18 ) - س : با ظفر تازد ، چ : با ظفر سازد ( 19 ) - م : تيغ و خشم ( 20 ) - چ : تيغ تو ، ك : ديد تو ( 21 ) - خ : ز خلق ( 22 ) - چ : خون‌افشان ( 23 ) - س : ببخشىشان ، م : ببخشى جان