آن بزرگان كه وام « 1 » جان توزند « 2 » * رسم جان بخشى « 3 » از تو آموزند
طمع از بوى دستت اى سر جود « 4 » * پاىكوبان درآيد از در جود
هركه از جست خصمى تو درست * كودكانش يتيم كردهء تست
روزى نيكمرد همچو بهشت * گوئى اينجا خداى بر تو نبشت « 5 »
تا در و درگهت پديد آمد * قفل اميد « 6 » را كليد آمد
نام تو آنكه « 7 » بر زبان راند * نامهء بخت او ملك « 8 » خواند
چون نشستى به بارگاه جلال * چون نمودى بخلق ماه كمال
از تن دشمنان بكندى سر * بر سر دوستان فشاندى زر
جادوى آز را « 9 » بطبع كريم * خورد « 10 » جود تو چون عصاء كليم
هم ملكبند و هم ملكجاهى * هم فلك قدر « 11 » و هم جهان شاهى
عاقلان زمانه مست تواند * قلعههاى بلند پست تواند
صاحب ذو الفقار و رخش توئى * پادشاه خزينه « 12 » بخش توئى
بخت كو هست « 13 » مايهء شادى * دارد از بندگيت « 14 » آزادى
آسمان از سنان جانسوزت « 15 » * وز پى ناوك جگردوزت « 16 »
خور ز تير تو « 17 » با خطر تازد « 18 » * زان ز مه گهگهى سپر سازد
از تف تيغ خشم « 19 » اگر خواهى * كنى از بحر تابهء ماهى
زهره را ديو تو « 20 » شهاب كند * زهره را آتش تو آب كند
دشمنان را ز خلق « 21 » جانافشان « 22 » * خونبها بدهى و ببخشى جان « 23 »
هامش
( 1 ) - س : فام
( 2 ) - ل : نام جان يوزند ، چ : نام جان توزند
( 3 ) - ب : جانبازى
( 4 ) - ب : از سر جود
( 5 ) - ر : نوشت
( 6 ) - ب ، اميد ، م : احكام
( 7 ) - ب : هركه
( 8 ) - ب : فلك
( 9 ) - چ : جادوان را همى
( 10 ) - م : خورده
( 11 ) - س : هم فلك ملك
( 12 ) - ب : خزانه
( 13 ) - ل : كان هست ، ر : تخت كان هست ، چ : تخت كوهست
( 14 ) - س : از بندگى تو
( 15 ) - ر : جاندوزت
( 16 ) - ر : جگرسوزت
( 17 ) - س : خور چو تير تو ، ب : از نهيب تو
( 18 ) - س : با ظفر تازد ، چ : با ظفر سازد
( 19 ) - م : تيغ و خشم
( 20 ) - چ : تيغ تو ، ك : ديد تو
( 21 ) - خ : ز خلق
( 22 ) - چ : خونافشان
( 23 ) - س : ببخشىشان ، م : ببخشى جان