كرده از گرز و نيزه بر دشمن « 1 » * استخوان آرد و پوست « 2 » پرويزن
مهرهء پشتشان ز گرز و سنان « 3 » * كرده چون سبحهاء « 4 » پيرزنان
تيغ بهرام شاه بن مسعود * خصم را همچو آتش موقود « 5 »
باغيان را ز بيم بر سر چاه « 6 » * شده از بيم « 7 » چرخ و ناوك شاه
دلوهاء « 8 » ديده تاركشان * رشتههاء « 9 » گسسته ناوكشان « 10 »
بد چنان ريخته به پيشش سر « 11 » * كه ببخشد بوقت بخشش زر
كركس از كشتگانش چون صلصل * لاله منقار بود و گل چنگل « 12 »
تا خدنگش جدا ز پيكان بود * بدى اندر ميان نيكان « 13 » بود
بدى از فرّ شه ز غربت رست * سوى بد رفت و هم به بد پيوست
گر ز ياران « 14 » او نبودى « 15 » مرگ * كرده بودى همش ز جان « 16 » بىبرگ
هركه جست اندر آن « 17 » ولايت صدر * از سر جهل بود نز سر قدر « 18 »
بود باغى ز بغى و فسق « 19 » و فساد * چون بقاياى قوم هود ز عاد « 20 »
دل هريك ز بغى و كينه چو نار * اسب چون كوه و مرد همچو چنار « 18 »
شه ز بس خون كه ريخت از شش سون « 21 » * گوى ياقوت شد زمين « 22 » از خون
چون بريشان « 23 » بخشم « 24 » شد سلطان * از براى موافقت به زمان
هامش
( 1 ) - ذ : از گرز سينهء دشمن
( 2 ) - چ : آرد و پوست ، م : آرد پوست
( 3 ) - ب : بكرز و سنان
( 4 ) - ذ : صفحهاى
( 5 ) - س : خصم را همچو آتش موقود ، م : خصم را دان چو آتش نمرود
( 6 ) - ب : بر لب چاه
( 7 ) - ب : شده از نيم
( 8 ) - ك : ديوهاى
( 9 ) - ذ : رستههاى ، ك : دستهاى
( 10 ) - ب : گسيخته رگشان ، س : بريده از رگشان ، م : گسسته ناوكشان
( 11 ) - م : و همچنان ريخته به گوشش سر
( 12 ) - س : چنگل گل
( 13 ) - م : پيكان ، س : نيكان
( 14 ) - چ : كه ز ياران
( 15 ) - ل : ببودى
( 16 ) - س : ز جان همش ، چ : بوديش هم ز جان
( 17 ) - ر : جستند در ، ب : جست اندرين
( 18 ) - ذ : غدر
( 19 ) - ض : بود باغى ز بغى فسق
( 20 ) - ذ : بجاى دو بيت بالا فقط بيت زير را داردبود باغى ز بغى و كينه چو نار * اسب چون كوه و مرد همچو چنار( 21 ) - م : ار سرسون ، س : از شش سون ، ل : از شش سو
( 22 ) - س : گوى ياقوتى اين زمين
( 23 ) - ب : بديشان
( 24 ) - ل : خصم