چرخ بيند چو بازوى « 1 » چيرش * رخت بر گاو برنهد شيرش
شه چو شد بر شكار شيران چير « 2 » * شير گردون شود ز شيرى سير
اخترانى « 3 » كه حال گردانند * تيغ او را اجل گيا دانند « 4 »
تيغ او بر عدوست رستاخيز * شير شمشير « 5 » او بديد گريز « 6 »
سايهء تيغ شاه بر چيپال * هست پيوسته مهترين « 7 » اهوال « 8 »
آفت « 9 » جان دشمن آن تيغست * راست گوئى كه مرگ را ميغست « 10 »
گوئى اهل وجود و اهل « 11 » عدم * هست در تيغ شاه هر دو بهم
عدد كشتگان تيغ ملك * ذرهء « 12 » تيغ با ستيغ ملك
ذرّهء تيغ « 13 » شاه با صولت * عدد خلق كشت در خلقت
گه « 14 » بخندد بدست شاه درون * گاه بر دشمنانش گريد « 15 » خون
از تف بيلك شه كشور * شاه مرغان بيفكند شهپر « 16 »
ور سر گرز او زمين سپرد * جوشن ماهى « 17 » ثرى به درد
نيزه را « 18 » شاه اگر بجنباند « 19 » * مرگ آسوده را برنجاند
هركه او خصم شهريار بود * مور گردد اگرچه « 20 » مار بود
برگرد ار بخواهد او آسان « 21 » * آسمان را طبقطبق بسنان « 22 »
تيغ هم نام او چو كين توزد * كينگزارى « 23 » ز تيغش آموزد
خنجر او چو قاف كاف « 24 » شود * قاف از آن بوى نافه ناف « 25 » شود
هامش
( 1 ) - ب : چون ديد بازوى ، م : چون بازوى - كلمهء ( ديد ) از نسخهء - م - افتاده است ، س : بيند چو بازوى
( 2 ) - خ : شير دلير
( 3 ) - ض : اخترى را
( 4 ) - س : دانند ، م : خوانند
( 5 ) - م : و شمشير
( 6 ) - پ : بديد و گريز ، خ : نديده گريز
( 7 ) - ب : مهترين ، م : بهترين
( 8 ) - ل : اموال
( 9 ) - ب : آتش
( 10 ) - ب : مركز آميغ است
( 11 ) - چ : وجود اهل
( 12 ) - م : ذروهء
( 13 ) - خ : جوهر تيغ
( 14 ) - س : كى
( 15 ) - ب : دشمنان بگريد
( 16 ) - س : شهپر ، م : شهپر
( 17 ) - ر : مائى
( 18 ) - ب : نيزه را ، م : نيزهء
( 19 ) - ب : بجنباند ، م : بپيچاند
( 20 ) - م : مور او گردد ارچه
( 21 ) - س : برگرد ار بخواهد از دل و جان ، ب : بخواهد او بسنان
( 22 ) - ب : آسان
( 23 ) - ب : كينگزارى ، ى : كيننوازى
( 24 ) - س : خنجر او قاف شكاف
( 25 ) - م : ناف ناف ، س : قاف از آن بوى نافه ناف