دست و پايش چو صبح كز شب تار « 1 » * بدمد « 2 » گاه روز وقت بهار « 3 »
مركبش هيئت فلك دارد * كه بر اعداش خاك مىبارد « 4 »
گوى زن بادپاى آهنسم * از سران سران بهپاى و بدم « 5 »
دشمن و دوست را چو نحس و چو سعد * شنه و شانه « 6 » را چو گرد و چو رعد
گرچه كشتى ز آب دارد سر « 7 » * اسب او كشتيست هامون بر « 8 »
كشتى از آب ساخته مفرش * اسب او كشتيست « 9 » درياكش
سوى پست « 10 » از فراز همچو قدر * سوى بالا ز شيب « 11 » همچو شرر
سم « 12 » او همچو سهم كشتى دار « 13 » * كوه را با زمين كند هموار « 14 »
پاى او دست مرگ را ماند * كه كسى زو گريخت نتواند
دارد از ديده « 15 » مهرهبازى خو * چشم بد دور زان دو چشم نكو « 16 »
گر به پرّ و به فرّ هماى « 17 » بود * پرش او « 18 » بدست و پاى بود
كم نبود از مبارزى در جوش * كه سپر پشت بود و خنجر گوش
گاه تك از جهان برآرد گرد * بر زر جعفرى كند ناورد
سرش از قبلهء « 19 » هوا دلشاد * دمش « 20 » از قبلهء زمين آزاد
هامش
( 1 ) - م : در شب تار
( 2 ) - ذ : بدهد
( 3 ) - خ : نهار
( 4 ) - چ : وز بهى صورت ملك دارد
( 5 ) - ذ : از سر سروران بهپاى و بدم ، ت : از سر آن سران . . .
( 6 ) - س : شبه و سايه را چو گرد ، ب : سينه و شانهاش چو برق ، ل : سينه و شانه را چو گرد
( 7 ) - چ : بر آب دارد مر ، ك : ز آب دارد سر ، ب : بر آب دارد سر ، كم : بر آب دارد بر
( 8 ) - س : اسب شه كشتى است دريا بر ، ذ : كشتى است هامون در
( 9 ) - ل : آب او كشتى است و
( 10 ) - ب : سوى پشت ، ذ : سوى شيب
( 11 ) - س : ز پست ، ذ : ز پشت ، ى : بالا دويده
( 12 ) - م : سهم ، ب : سم
( 13 ) - س : همچو دهر گيتىدار ، ب : همچو وهم گيتىوار ، ض : همچو سهم گيتىوار ، ر : سم او همچو سهم گيتى دان
( 14 ) - ر : كه كند كوه با زمين يكسان ، ك : كوه را باز مىكند هموار
( 15 ) - پ : ديد و
( 16 ) - ذ : از آن جمال نكو
( 17 ) - ب : گر بكر و بفر ، خ : گر بپرد بفر ، م : گر بپر و بفر ، س : گر بپرد بپرهى ؟
( 18 ) - س : پرش او ، ل : بارهء او ، ر : بارهء شه ، خ : يارهء او
( 19 ) - خ : قله
( 20 ) - ى : دلش