ابر ملكى گه عدل بار شود * تيرماه جهان بهار شود
كشورى را كه عدل عام نديد * بوم در بومش ايچ بام « 1 » نديد
شرع را دست يارى او دادست « 2 » * ملك را پايدارى او « 3 » دادست « 4 »
گر فريب فناش نفريبد « 5 » * ملك از داد هيچ نشكيبد « 6 »
هركه انصاف ازو جدا باشد * دد بود دد نه پادشا باشد
عدل شه « 7 » پاسبان ملكت اوست * بذل او قهرمان دولت اوست
عدل بىبذل شاخ بىثمرست * بذل بىعدل پاى را تبرست
بر زبانى هك ذكر شاه « 8 » بود * ميوهء ملك را چو ماه بود
از بهاء شه همايون پى * خاك غزنين شدست روغن خوى « 9 »
شد جهان تا شد از جهانبانش * چون نهانخانهء دل و جانش
در نهانخانهء روان و دلش * از پى فرّ كلّ و زيب گلش
لوح محفوظ را مكان شد اين * بيت معمور را نشان شد اين
هست شاه از براى « 10 » مستان را * دلفراخان « 11 » تنگدستان را
چون ازو عدل و بىغمى نبود * خود چه سلطان « 12 » كه آدمى نبود
عدل وقتى كه شمع افروزد « 13 » * گرگ را گوسفندى آموزد
باز وقتى كه جور و « 14 » زور كند * ديده « 15 » شير گور كور « 16 » كند
ايزد از « 17 » بنده راستى درخواست * دولت راست راستكاران راست
هامش
( 1 ) - چ : برتر از نامش ايچ نام
( 2 ) - ب : دستيارى او داده است ، ل : دستيار او ياد است ، س : دستيار او داد است ، م : دست ياد او دست
( 3 ) - ب : پايدارى ، م : پايبند او
( 4 ) - س : ياد است
( 5 ) - ر : گر شكيبد فناش نفريبد ، ض : گر شكيب فناش بفريبد
( 6 ) - س : دلت از داد هيچ نشكيبد ، ب : دولت از داد هيچ نشكبيد ، و : دلش از داد ايج نشكبيد
( 7 ) - خ : عدل او
( 8 ) - ر : كه عدل شاه
( 9 ) - ل : روغن جوى ، خ : روغن دى
( 10 ) - م : مست شاه از براى
( 11 ) - ب : دلفراخان و
( 12 ) - ب : خود نه سلطان
( 13 ) - ب : شمعى افروزد ، چ : شمعى بفروزد
( 14 ) - س : كه جور و ، م : كه جور
( 15 ) - س : سينهء
( 16 ) - ض : و گور كور
( 17 ) - س : بارى از