پادشاهى كه راسترو نبود * زرع باشد ولى درو نبود
عدل اين شه چو رفت در صف جنگ * تيغ را سبز جامه كرد از رنگ « 1 »
از شرف يافتست چون حيوان * چوب منبر ز خطبهء او جان
كشته « 2 » ديو ستنبه را از تاب * گوهر « 3 » چتر او بجاى شهاب « 4 »
چون ز فتراك برگشاد كمند * دشمنان ماند « 5 » از فزع دربند
از پى كسب بخشش و « 6 » جاهش * بوسه آلود « 7 » چرخ شد راهش
ملكان را ز بهر زيب و فرش « 8 » * بوسه جائى شدست رهگذرش « 9 »
شد ز بوس « 10 » شهان بدر مثال * خاك درگاه او هلال هلال « 11 »
ابر و دريا غلام كف ويند * وز وفاقش هميشه راست پيند « 12 »
كان و دريا برش بود درويش * بخشش او ز هر دو باشد بيش
از پى رتبت و كمال جلال « 13 » * وز پى زينت جمال جلال « 14 »
بوسه چين « 15 » آفتاب در ره او * خاكروب آسمان ز درگه او
چرخ اوّل زمين آخر او * جان باطن شعار ظاهر او
از پى رتبت « 16 » قبول و ردش « 17 » * در برو بردرند نيك و بدش « 18 »
چون شود « 19 » ملك پاى « 20 » سر كند او * خون بيفتد زمانه بركند او
سعى او بازوى دليرانست * سهم او پوزبند « 21 » شيرانست
هامش
( 1 ) - س : سبز جامه كرد از ننگ
( 2 ) - ب : كشت
( 3 ) - س : گوهر ، م : گهر
( 4 ) - ر : سحاب
( 5 ) - ت : دشمنش ماند ، خ : دشمنان مانده
( 6 ) - س : كسب بخشش و ، م : كسب و بخشش
( 7 ) - م : بوسهآلوده
( 8 ) - س : جاه فرش ، خ : جاه و فرش
( 9 ) - ل : شدست خاك درش
( 10 ) - ب : شد ز بوسهء
( 11 ) - ل : بسان هلال
( 12 ) - چ : در وفاقش به راستى چو ويند ، ى : وز وفايش ز شرم غرق خويند
( 13 ) - ب : رفعت جلال و كمال ، ر : رفعت كمال و جمال
( 14 ) - ب : جلال و جمال ، ر : جلال و كمال
( 15 ) - ذ : خوشهچين ، م : بوسهچين
( 16 ) - م : از پى رتبت و ، ل : از پى زينت ، س : از پى رتبت
( 17 ) - چ : قبول درش
( 18 ) - س : بر در و در برند ، چ : در برو بردرند خير و شرش
( 19 ) - ر : كند
( 20 ) - ذ : پاى ملك
( 21 ) - س : بر ز بند ، كم : پايبندت