فتنه و ظلم را كند در خواب * ملكآباد را چو مست خراب
فتنه در خواب شد ز صولت او * عدل بيدار شد ز دولت او
عدل او جانفزا و غمكاهست * فضل او همچو عمر جان خواهست
فرّ و نام قدر ز « 1 » طلعت اوست * فخر و عار قضا ز خلعت « 2 » اوست
كند املا براى جان و تنش * لعبت ديده نسخت سخنش
در سخن لفظ او چو سحر حلال * در جهان جود او چو عذب « 3 » زلال
پيش رايشگران رويست قدر * پيش حكمش تهى دويست حذر « 4 »
ميوهء شاخ جود « 5 » او هموار * به همه جا رسيده طوبىوار
زايد از خلق « 6 » او چو گل ز نسيم * دست چون چشم « 7 » نرگس از زر و سيم
هركجا خلق شاه ما باشد * ياد مشگ خطا خطا باشد
چون بقاء « 8 » بهشت پايندهست * نعمتش همچتو « 9 » فزايندهست
پاى آنكس كه ماند بر در او * تاج منت نهاد بر سر او
هركه در كار « 10 » او پناه گرفت * دست بر چرخ كرد و ماه گرفت
نسبت از وى گرفت خلد خلود « 11 » * خلد گشت از وجود او موجود
جان و جن « 12 » ظلمت است با حالش « 13 » * رمل و نمل اندكست با مالش « 14 »
سر ربايد « 15 » ز دشمنان در رزم * تاج بخشد به دوستان در بزم
بنديده ز دست و خمّ « 16 » كمند * نه زر او نه جان دشمن بند « 17 »
هامش
( 1 ) - م : فر و نام قدر ، ب : فر خاور ز نور
( 2 ) - ل : ز قامت ، ض : ز خلقت
( 3 ) - ل : چو عدل
( 4 ) - س :پيش جودش گران دوست قدر * پيش حلمش تهى دوست حذر، خ : دويست حذر
( 5 ) - ذ : شاخ دين
( 6 ) - ب : زائد از خلق ، م : زائر خلق ، ر : زائر از جود
( 7 ) - ب : دشت چون چشم ، س : دست پر هم چو ، ذ : دست چون خشم ، چ : دست گل همچو ، خ : دست و سر همچو
( 8 ) - چ : چو بقاى
( 9 ) - م : همتش همچو تو
( 10 ) - ى : درگاه
( 11 ) - ب : خلد و خلود
( 12 ) - س : جان و جن ، م : جان و تن
( 13 ) - ى : بر جانش
( 14 ) - ل : اندكيست بر مالش
( 15 ) - ر : سور يابد
( 16 ) - ر : بنهديده ز دست و خم ، خ : نيست ديده ز دست او و ، ب : بنديده ز دست او و ، كم : نيست ديده ز زخم او
( 17 ) - ب ، خ : نه زر او نه جان دشمن ، س : نه ز راى و نه پاى دشمن ، ى : نه او و نه جان دشمن ، م : آورد جان دشمنان در