جان نگهداشتن ز ملك بهست * در دريا ز چوب فلك بهست
آرزو بود ملك را دل و داد * آرزو در كنار « 1 » ملك نهاد
دين و ملك « 2 » او بهم فراز آورد * جامهء شرع را طراز « 3 » آورد
اين تجمل « 4 » چو شه تحمل كرد * خاك را مال و آب را مل « 5 » كرد
همچو مه در محاق و با اعزاز « 6 » * شاه رفت و شهنشه آمد باز
ملك او ملك روم « 7 » و چين باشد * من چو فالى زدم « 8 » چنين باشد
چاكرش « 9 » ارسلان و بك باشد * ورنه بر درگهش دو سگ باشد
كينش از سوى چين « 10 » كند آهنگ * اهل چين را ندانى از سترنگ « 11 »
روح رفته فتوح نامانده * جسمها مرده روح نامانده
ملكش از بهر عدل « 12 » و دين باشد * شه كه حق پرورد « 13 » چنين باشد
اى شهنشه ز روى استحقاق * از پى « 14 » ملكت « 15 » همه آفاق
چون توئى « 16 » را همىنشاند « 17 » چرخ * تا بدانى كه نيك داند چرخ
بر سرش برنهاد « 18 » افسر ملك * زانكه دانست « 19 » كيست درخور ملك
داد « 20 » مرديش « 21 » چتر و ملك و نگين * از تو پرسم نكو نكردهست « 22 » اين
هامش
( 1 ) - س : هر دو اندر كنار
( 2 ) - ر : تيغ و ملك ، ض در ملك
( 3 ) - ل : شرع پرطراز ، ض : شرع بر فراز
( 4 ) - ب : زين تجمل ، چ : اين تحمل
( 5 ) - ى : مال را مل
( 6 ) - م : از اعزاز ، چ : و با اعزاز
( 7 ) - م : ملك و روم
( 8 ) - ل : شه كه حق پرورد ، چ : من چو فالى زنم
( 9 ) - س : چاكرانش - اين بيت در بعض نسخ به صورت متن است و در بعضى نسخ ديگر بدين صورت :خان و قيصر ز اهل لك باشند * ورنه بر درگهش دو سگ باشندو نسخهء - م - هر دو صورت را دارد
( 10 ) - چ : ار شاه چين
( 11 ) - خ : از سر تنگ ، ض : از شبرنگ
( 12 ) - ب : ملكتش بهر عقل
( 13 ) - ب : هركه حق پرورد ، ر : حق كه حق پرورد
( 14 ) - ر : وز پى
( 15 ) - ل : مملكت
( 16 ) - س : چتوئى
( 17 ) - ذ : ستايد ، ب : صورتش را همىستاند
( 18 ) - س : بر سرش برنهاد ، م : بر سرت بر . . . ، چ ، بر سر حق نهاده
( 19 ) - ب : زانكه داند كه
( 20 ) - س : داده
( 21 ) - خ : مرديت
( 22 ) - ل : بگو كه كرده است