تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 507

مساهمون:

ص٥٠٧
چاه دانست اگر همى اخوان « 1 » * نه همه چاه يوسف آمد آن « 2 » مال مارست چون گداى دهد * چاه جاهست چون خداى دهد نه زليخا ز چهرهء نيكوش * بغلامى خريد و شد هندوش پيرزن را بسوى ديدهء او « 3 » * خواجه آمد درم خريدهء او نه عزيزش چو وقت جاه « 4 » آمد * بنده پنداشت « 5 » پادشاه آمد اين عطا چيست ، كار كارگشاى * وين شريف چيست ، لطف بار خداى لطف حق گر به خاك پيوندد * آدم آنجا رود كمر بندد سر آتش چو باد سار شود * آب ابليس خاكسار شود نه پيامبر كه رخ « 6 » بيثرب داد * لشكر آورد و مكه را بگشاد نه چو ره رفتنش نياز آمد « 7 » * منهزم رفت و شاه « 8 » باز آمد بىزيان « 9 » بازگشت سوى مكان * خود ز سير « 10 » آفتاب را چه زيان سوى همشهريانش « 11 » از زن و مرد * تا عزيزش « 12 » نكرد جلوه نكرد آسمان از سفر نمود جلال « 13 » * قمر اندر سفر گرفت كمال آب ريزد زمانه گر « 14 » خواهد * كآب « 15 » روى فرشتگان كاهد « 16 » از شمر در سفر چو برگردد * چون شرنگ ار چه بد شكر گردد بيخ شاخى « 17 » كه لطف حق پرورد * كى ز دور زمانه گيرد گرد بلبلى را كه چرخ كرد عزيز * قفس ريش « 18 » دشمنش پرتيز
هامش
( 1 ) - ر : ابتدا اخوان ، ب : جمله آن اخوان ( 2 ) - ر : انتها چاه يوسف آمد آن ، م : آمد از آن ( 3 ) - ر : بسوده ديدهء او ( 4 ) - ل : چاه ( 5 ) - ر : پنداشت و ( 6 ) - ب : نه پيمبر چو رخ ( 7 ) - س : نياز آمد ، م : فراز آمد ( 8 ) - ذ : شاد باز ( 9 ) - چ : بىزيان ، ك : هر زمان ، ى : نىرمان ( 10 ) - م : ز شير ، چ : ز تير ( 11 ) - چ : هم سوى ( 12 ) - س : تا غريبش ، م : تا عزيزش ( 13 ) - س : از سفر آسمان نمود جمال ، ر : آفتاب از سفر نمود جلال ( 14 ) - ب : آب گيرد ز ماه اگر ، م : آب ريزد زمانه گر ، ر : آب بد از عفونه گر ، س : آب گويد زمانه گر ( 15 ) - ر : آب ( 16 ) - س : ستارگان خواهد ( 17 ) - ذ : بيخ و شاخى ( 18 ) - ل : قفس چرخ و