چاه دانست اگر همى اخوان « 1 » * نه همه چاه يوسف آمد آن « 2 »
مال مارست چون گداى دهد * چاه جاهست چون خداى دهد
نه زليخا ز چهرهء نيكوش * بغلامى خريد و شد هندوش
پيرزن را بسوى ديدهء او « 3 » * خواجه آمد درم خريدهء او
نه عزيزش چو وقت جاه « 4 » آمد * بنده پنداشت « 5 » پادشاه آمد
اين عطا چيست ، كار كارگشاى * وين شريف چيست ، لطف بار خداى
لطف حق گر به خاك پيوندد * آدم آنجا رود كمر بندد
سر آتش چو باد سار شود * آب ابليس خاكسار شود
نه پيامبر كه رخ « 6 » بيثرب داد * لشكر آورد و مكه را بگشاد
نه چو ره رفتنش نياز آمد « 7 » * منهزم رفت و شاه « 8 » باز آمد
بىزيان « 9 » بازگشت سوى مكان * خود ز سير « 10 » آفتاب را چه زيان
سوى همشهريانش « 11 » از زن و مرد * تا عزيزش « 12 » نكرد جلوه نكرد
آسمان از سفر نمود جلال « 13 » * قمر اندر سفر گرفت كمال
آب ريزد زمانه گر « 14 » خواهد * كآب « 15 » روى فرشتگان كاهد « 16 »
از شمر در سفر چو برگردد * چون شرنگ ار چه بد شكر گردد
بيخ شاخى « 17 » كه لطف حق پرورد * كى ز دور زمانه گيرد گرد
بلبلى را كه چرخ كرد عزيز * قفس ريش « 18 » دشمنش پرتيز
هامش
( 1 ) - ر : ابتدا اخوان ، ب : جمله آن اخوان
( 2 ) - ر : انتها چاه يوسف آمد آن ، م : آمد از آن
( 3 ) - ر : بسوده ديدهء او
( 4 ) - ل : چاه
( 5 ) - ر : پنداشت و
( 6 ) - ب : نه پيمبر چو رخ
( 7 ) - س : نياز آمد ، م : فراز آمد
( 8 ) - ذ : شاد باز
( 9 ) - چ : بىزيان ، ك : هر زمان ، ى : نىرمان
( 10 ) - م : ز شير ، چ : ز تير
( 11 ) - چ : هم سوى
( 12 ) - س : تا غريبش ، م : تا عزيزش
( 13 ) - س : از سفر آسمان نمود جمال ، ر : آفتاب از سفر نمود جلال
( 14 ) - ب : آب گيرد ز ماه اگر ، م : آب ريزد زمانه گر ، ر : آب بد از عفونه گر ، س : آب گويد زمانه گر
( 15 ) - ر : آب
( 16 ) - س : ستارگان خواهد
( 17 ) - ذ : بيخ و شاخى
( 18 ) - ل : قفس چرخ و