خصم شد « 1 » كور چون خرد نگريست * ملك خنديد چون قلم بگريست
دون كه او را زمان « 2 » گرفت زبون * تيغ سلطان برو بگريد خون
تيغ را بر عدو چنين كرمست * بر ولى فضل شاه ازو « 3 » چه كمست
هركه يكدم « 4 » نشست بر خوانش * عقل برخاست از پى جانش
از شمر آب هركسى ببرد * چون به دريا رسد كسش « 5 » نخورد
تا بجويست اگرچه خائن نيست * ز اب جوى « 6 » آب جوى ايمن نيست
چون به دريا رسد ز جوى و ز دشت * ماغ هم گرد او نيارد گشت
گه غريب « 7 » ارچه ذو فنون باشد * هم بدست جهان زبون باشد
تا ترا چرخ شاه غزنين خواند * هيچ غزنيجئى « 8 » غريب نماند
خشك و زارا كه « 9 » كشتزار بود * هر كجا غول غولهدار « 10 » بود
اهل غزنين كنون برآسودند * وز زيانى كه بود برسودند
هركه در دولت تو پيوستند * از غريبى و غبن و غم رستند « 11 »
هركه از بهر شاه رنج كشيد « 12 » * رنج او سوى خانه گنج كشيد « 13 »
پس نه چون آفتاب شاه آثار * در افق گم شود « 13 » سليمانوار
شاه كو تاج پرگهر جويد * گهر « 14 » تيغ را به خون شويد
بر در قصر شاه دينپرور * از پى نام و ننگ « 15 » و كسب هنر
تيغداران چو نيزه و چو سنان « 16 » * همه برجسته و ببسته ميان
كى نمايد « 17 » بمرد نوك سنان * سايهء دوك و دوكدان « 18 » زنان
هامش
( 1 ) - ب : چشم شد
( 2 ) - ل : او را زبان ، ض : او را زبون
( 3 ) - ب : به روى از فضل شاه او ، ل : بر ولى فضل شاه او ، م : بر ولى فضل از او
( 4 ) - ذ : يكره
( 5 ) - ب : رسيد كس
( 6 ) - م : ز اب جو
( 7 ) - م : تا غريب ، ب : كه غريب
( 8 ) - ذ . غزنيچى ، ل : غزنينچئى ، ر : غرنيچنى ، ض : غزنينى
( 9 ) - ل : خشكزارا كه
( 10 ) - ب : غولهدار ، م : غولدار
( 11 ) - ر : ذل او رستند
( 12 ) - ذ : كشد
( 13 ) - ب : كى شود ، م : كم شود
( 14 ) - ب : گوهر
( 15 ) - ب : ننگ نام
( 16 ) - ش : چو نيزهء جوشان
( 17 ) - ر : كه نمايد
( 18 ) - ر : دوكدان و دوك - چهار مصرع اين دو بيت در نسخهء - م - جابجا و بدين صورت آمده :تيغداران چو نيزه و چو سنان * سايهء دوك دوكدان زنان
همه برجسته و ببسته ميان * كه نمايد بمرد نوك سنان