جان فدى كرده پيش شاه همه * گرچه بيگانه خويش شاه همه
خصم را از سنان گردون سوز « 1 » * بنموده ستاره اندر روز
دست شه راد و با بسيچ « 2 » بود * كابر « 3 » بىآب و آتش ايچ بود
دست و تيغش « 4 » به دشمن آتش داد * كابر « 8 » بر ابر سود آتش زاد
دست او آتشيست گوهربار * پاى او همچو بحر گوهردار
آتش انگيخت در دل دشمن * دست آن گرز گير « 5 » قلعهشكن
درگه او پناه را شايد * تخت او تاج « 6 » ماه را شايد
گر بروز مصاف و كين « 7 » باشد * آسمان زير او زمين باشد
دست و تيغش زد آتش اندر گبر * برق زايد چو سايد ابر بر ابر
مىنمايد ز گرز كوهگداز * وز خدنگ چو مرگ جانپرداز
گرزها ابرهاى مرجان نم * نيزهها اژدهاى آتش دم
اوست چون كوه پر ز زرّ عيار * مايهء ابر خيزد از كهسار
اشهب اندر ميان ميدان تاز * دم عقرب ز زهره چوگان ساز « 8 »
برگسسته طويلهاء گزاف « 9 » * بردريده مظلهاى مصاف
ملك بر خود بتيغ كردى راست * خه بناميزد اينت دل كه تراست
نتوان گفت دلت دريائيست * خلق را مأمن است و ملجائيست
مشترى تات پيش « 10 » تخت آيد * التماس ترا همى پايد « 11 »
ماه جاه « 12 » از پناه ملك تو برد * زحل اين حلّ و عقد بر تو شمرد
آن چنان آمدى ز راه سفر « 13 » * كه ز معراج روح پيغامبر « 14 »
دست در مغز مركز سفلى « 15 » * پاى بر فرق عالم علوى « 16 »
هامش
( 1 ) - ل : گردوندوز
( 2 ) - ب . را دو بىبسيچ ، م : را دو با بسيچ
( 3 ) - ر : ابر
( 4 ) - دل دست تيغش
( 5 ) - ر : گرزدار
( 6 ) - ب : تاج او تخت
( 7 ) - ب : مصاف كين
( 8 ) - ب : از سر دشمنانت چو كان باز
( 9 ) - ب : طويلها به گزاف
( 10 ) - ذ : تا كه پيش
( 11 ) - ل : بايد
( 12 ) - ب : ماه جان ، ت : جاه جان
( 13 ) - ب : ز راه و سفر
( 14 ) - ل : پيغمبر
( 15 ) - ر : اوست بر مغز عالم علوى
( 16 ) - ر : مركز سفلى