صورت سهمش ار كمين سازد * ز آسمان عدو زمين سازد
آن كسانى كه در سراى غمان « 1 » * مانده بودند بىسر و سامان
ذلت و غربت « 2 » و مهانت چرخ « 3 » * مىكشيدند از خيانت چرخ « 4 »
چون بدين بارگاه پيوستند * از غريبى و غبن و غم « 5 » رستند
بست از بهر قدر خرمن برخ « 6 » * بر گريبان روز دامن چرخ
شب او گرچه مستمند بود * از پى روز پايبند بود
خسرو شرق شاه بهرامست * كه به دو تند مملكت « 7 » رامست
صبح ملكش چو بردميد « 8 » از شرق * جز ثبات و بقا نديد از شرق
در رخ خسرو خردمندان « 9 » * خندهء كرد بىلب و دندان
ماه نو بود روى فرّخ اوى * خنده زد زان « 10 » سپهر در رخ اوى « 11 »
صبح و مه زين سبب فزايندهست * ملك او زين دو روى پايندهست
نه كه چون آفتاب رخشانست * نعل اسبش چو مه درافشانست « 12 »
راى « 13 » او همچو دين جهانآراى « 14 » * وهم او همچو مه فلكپيماى
عزم او تيزرو بسان قضا * حزم او دوربين تراز زرقا
پيش عدلش ميان خلق جهان * ظلم گشتست عدل نوشروان
تن او چون قمر فلكپيماى « 15 » * جانش چون مشترى همايونراى
بركشندهء فكندگانست او * كارفرماى بندگانست « 16 » او
از پى گفت و كرد « 17 » دون و ظريف * گوش و چشمش شده چو عقل شريف « 18 »
هامش
( 1 ) - ب : خسان ، ك : جنان
( 2 ) - ب : ذلت عزلت ، ر : ذلت و عزت
( 3 ) - ل : مهانت او ، ض : اهانت چرخ
( 4 ) - ل : خيانت چرخ ، ى : صيانت او
( 5 ) - ذ : غبن غم
( 6 ) - ل ، ر : چرخ
( 7 ) - ل : كه همه مملكت به دو
( 8 ) - ل : دردميد
( 9 ) - م : هنرمندان
( 10 ) - ب : خنده زد زان ، ل : خنده زد ، م : خنده زان زد
( 11 ) - ب : بر رخ اوى
( 12 ) - م : درخشانست
( 13 ) - ر : روى او
( 14 ) - ل : جهانآراى ، م : جهانپيراى
( 15 ) - م : چون فلك قمرپيماى ، ى : چون قمر جهانپيماى
( 16 ) - ب : كارفرماى بندگانست ، م : و كادرانست
( 17 ) - م : از پى كرد گفت ، ل : از پى گفت كرد
( 18 ) - ب : دو عقل شريف