الباب الثامن ذكر السلطان يستنزل الامان
يمدح السلطان الاعظم مالك رقاب الامم سلطان سلاطين العالم يمين الدولة و امين الملّة كهف الاسلام و المسلمين ابا الحارث
بهرام شاه بن مسعود نور اللّه مضجعه
اى سنائى بگرد رضوان پوى * در آن از ثناى سلطان جوى
شاه بهرام شاه مسعود آن * كه به حق اوست پادشاه جهان
اى سنائى كم سنائى « 1 » گير * با ثناء شه آشنائى گير
كآنكه گويد بمدح او سخنى * چون صدف پرگهر كند دهنى
نام او گر كند بكام گذر * راست چون گل شود دهان پرزر « 2 »
بر درش گر كسى مقام كند * عقل كلى بر او سلام كند
دل آن جان كه مدح او گويد * جان آن دل گل بقا بويد « 3 »
همچو گل چون ز جودش « 4 » آرى نام * زيرهء زر شود سخن در كام « 5 »
همچو هدهد كنم زمين پربوس * تا مرا مرغ گيرد از سالوس
دوست گل را نه رايگان دارد * كو زر و سيم در دهان دارد
همچو گل تازهروى و خوشبويست * پشت و رويش ببين همه رويست
از پى عدل شاه شاخ چمن * گل عمامه است و چرخ پيراهن
از پى ملك چرخ « 6 » در تدبير * ماه حكمست و آفتاب ضمير
هست بر راى روشنش جاويد * همه پنهان چرخ چون خورشيد
هامش
( 1 ) - س : كم سنائى ، م : كم از سنائى ، ى : تو كم سنائى
( 2 ) - پ : دهان شود پرزر
( 3 ) - ر : حالى از دل گل بقا رويد
( 4 ) - ى : ز دورش
( 5 ) - ذ : ريزهريزه زرت شود در كام
( 6 ) - ذ : از پى چرخ ملك