اندر صفت صورت عالم
تو بگوهر وراى دو جهانى * چكنم قدر خود نمىدانى
با زنان نيك هم نبردى تو * با چنين زور مرد « 1 » مردى تو
چه كمست اى بزرگزاده « 2 » ترا * درگشادهست و خوان نهاده ترا
گر تو خود را در اين سراى غرور * از سر جهل و بخل « 3 » دارى دور
پنج نوبت زنى چو عقل و چو جان * بر سر هفت چرخ و چاراركان
ور قباى فنا بيندازى * به قبيلهء بقاى حق تازى « 4 »
بر سه جانت بكن به شبگيرى « 5 » * دو سلام « 6 » و چهار تكبيرى
آخشيجان و گنبد « 7 » دوار * مردكانند زندگانى خوار
چه كنى در جهان بيم آرش « 8 » * زانكه « 9 » بىپرسش است « 10 » بيمارش « 11 »
برگذر كين سراى پروحلست * نردبان پايه عمر و بام اجلست « 12 »
هركه بر متن اين سراى رسيد * باز دستش « 13 » به ديدگان بكشيد
هامش
( 1 ) - ى : روزمزد
( 2 ) - ذ : اين بزرگ
( 3 ) - ى : راه نزديك عقل
( 4 ) - ل : بقاى حق تازى ، م : بقاى خود نازى
( 5 ) - س : گر كنى بر جهان به شبگيرى ، ذ : گر كنى بر جهان تو شبگيرى ، ل : بر سه جانب بكن به شبگيرى
( 6 ) - ك : ده سلام ، ذ : سه طلاق
( 7 ) - س : اين خسيسان گنبد ، ل : آخشيجان گنبد
( 8 ) - س : بيمارش ، ض : تيمارش ، ل : جهان و تيمارش
( 9 ) - ض : دان كه
( 10 ) - ب : زانكه بس بىمزه است
( 11 ) - س ، ب : تيمارش
( 12 ) - س : نردبان پايه غم و اجلست ، ب : غم و خللست
( 13 ) - ض : باز پندش ، ى : باز دستش ، م : بار نبتش ؟ بيت زير را نسخهء - خ - اضافه داردباب ثامن ز گشت نه فلكست * نيست عاقل كه اندرين بشكست