فى التفكر و المراقبة فى احوال التصوّف
دست دين كن بعلم و عدل قوى * چون سگ پاى سوخته چه دوى
« اين ترا گويم اى لهاورى * كز جمال حريم حق دورى
ليكن آنكس كه سينه صاف كند * كعبه بر درگهش طواف كند »
تو نهاى همچو « 1 » سير در يك پوست * برگ تو « 2 » چون پياز تو بر توست
يوسف تو هنوز در چاهست * كش نه هنگام « 3 » افسر و گاهست
مهر ناديده ماه كى شود او * بنده نابوده شاه كى شود او
بنده شو تا دمى زبون باشى * تا بدانى كه شاه چون باشى
بد و نيكت ز بيم و اوميد است * شب و روزت ز خاك و خورشيد « 4 » است
تو هنوز آنچنان نهاى كز رنگ * از تو دين و خرد « 5 » ندارد ننگ
هرچه ز آغاز دل برنج « 6 » بود * عاقبت ناز و « 7 » عزّ و گنج بود
چند تردامنى و لاف و صلف * شرمسارست آدم از تو خلف
تو بآدم « 8 » به خلقتى مانند * ورنه از راه حق نهاى فرزند
خلقتت « 9 » هست خلقت آدم * ليك معنى آدمى مبهم
مادرى را كه رستمى زايد * درد زه در زمانش بگزايد « 10 »
گربه بر شير بچه « 11 » باشد چير * شير درّد چو گشت روزى شير « 12 »
گرچه آن دم بود ز گربه رمان « 13 » * گربه زايد به عطسهء « 14 » پس از آن
تو ز موشان مدار طمع صلاح « 15 » * كآنچه فاسق نباشد اهل فلاح
هامش
( 1 ) - س : تو توئى همچو
( 2 ) - ل : بود تو
( 3 ) - ب : نه هنگام ، م : بهنگام
( 4 ) - س : ز خاك خورشيد
( 5 ) - ل : دين و دولت ز تو
( 6 ) - س : ذل و رنج
( 7 ) - ب : عاقبت باز
( 8 ) - ب : ز آدم
( 9 ) - ض : خلفت
( 10 ) - كم : ساعتيش بگذايد ، خ : ساعتيش بگزايد
( 11 ) - ل : چون شيرزاده ، س : بر شيرزاده
( 12 ) - س : روبه شير
( 13 ) - س : رمان ، پ : زمان ، م : زبان
( 14 ) - ب : ز عطسهء
( 15 ) - م : سلاح ، ب : صلاح