در دنيا نابودن به كه بودن
يك جهانند زير اين افلاك * كام پرزهر و خانه پرترياك « 1 »
تا دلت زير چرخ گردانست * هرچه زى تو بدست نيك آنست
برگذر « 2 » زين سراى هزل و هوس * پاى طاوس ساز و مهد مگس « 3 »
آدمى زير طبع كى شايد * چار حمال مرده را بايد
دل اگر ميل سوى خود كردى * داد « 4 » كم كرده خوى دد كردى
كس نديدى چنو يكى غمّاز * گرچه زر سوى او نمودى راز
كم نشين با مقامر و غماز * كه برهنهات كنند همچون راز
گرچه خود نيست در سراى مجاز * خام دست و دغا ده و كم باز
اى بسا رنگهاء او ديده * پس غرورش بجهل بخريده
با غرورش مباش هيچ قرين * كه برهنهات كند ز دولت و دين
چار طبع اندرين دور كن و سه حد * ز اوّل كار تا بروز لحد
كرم را از ظهور نبود بود * كه بسوزد و ليك نبود « 5 » دود
منهيان تواند چون تندر * كشتى خشگروتر از استر
يا ز خود ياد باش يا زو باش * بكند هم سزاش روزى « 6 » باش
اين همه خواجگان گربهطبع * كه سگ نفس را شدند تبع
چون حباب ارچه زاب دلشادند * زود ميرند از آنكه پربادند
عمر كز سعى باد باشد و آب * سخت كوته بود چو عمر حباب
عمر دين است تا ابد همراه * كه اجل سوى او ندارد « 7 » راه
عمر آنكس كه پاس خود دارد * بر هنر پاسبان خرد دارد
هامش
( 1 ) - س : بىترياك - اين بين در صفحهء 285 هم آمده است
( 2 ) - س : بگذرى ، ل : بگذر
( 3 ) - س : نه تماشاى خرد برگ نه بس ، ض : پاى طاوس بين و مهد مگس ، ل : مر ترا آن سراى خلد نه بس
( 4 ) - ل : دايه
( 5 ) - ض : باشد
( 6 ) - ض : رورى ماش
( 7 ) - ض : نداند