هركه برتر ز جان مقر دارد * كى فرودش نهد چو بردارد
خويشتن را فداى ياران كن * كشت بيگانه پر ز باران كن
خود عباپوش و خز بياران ده * جو تو خور گندمى به ايشان ده
سقرى « 1 » گرسنهست برگذرت * مال و جاهست هيزم سقرت
گرچه هستت چنين سقر در پيش * هيزم او مشو « 2 » و زو منديش « 3 »
هيزم اين سقر « 4 » ز جاه بود * وانچه دارى بجاه چاه بود
گرچه هستى كنون ز غفلت « 5 » خوش * سرنگون درفتى در آن آتش
گرچه نمرود آتشى بركرد « 6 » * نه چو آتش علف نيافت نخورد « 7 »
چون شنيد او خطاب حق با نار * سرد و خوشطبع شد چو دانهء نار
زر ندارى چه غم خورى ز امير « 8 » * خر ندارى چه ترسى از خرگير
اى فرومايگان شط قدم * وى فروماندگان بحر عدم
باش تا دررسد بهار شما * تا چه گلها دمد ز خار شما
دست مشاطهء بهار ازل * تا چه آرايد از عروس عمل
ليك آن ره ببين كه دارى پيش * از در نفس تا در دل خويش
هركه از جاه خويش « 9 » درماند * چوب « 10 » ردّش بصدر « 11 » حق راند
وان كسانى كه مرد اين راهند * از نهاد زمانه آگاهند
بنيوش اين حديث بىزرقى * دل منه بر فروغ هر برقى
صفت و حال « 12 » صوفيان اين است * راه دين اين و صدق جان « 13 » اين است
هامش
( 1 ) - ب : سقر
( 2 ) - ل : مبر
( 3 ) - ب : منديش ، چ : بنديش
( 4 ) - م : سقرت
( 5 ) - ب : به غفلت
( 6 ) - ب : افروخت ، س : بركرد
( 7 ) - ب : نسوخت ، س : نخورد - اين بيت در صفحهء 169 نيز ذكر و مكرر شده است
( 8 ) - س : تراكيا شد ، ل : بگو كه باشد
( 9 ) - م : از جاه خلق ، ل : هركه با جاه خلق
( 10 ) - س : خوف
( 11 ) - ل : ز صدر
( 12 ) - م : صفت طاف ، ى : صفت صف
( 13 ) - م : اين نه محض دين ، ب : اين و صدق جان