رو چو زر بايدت سفيهى كن * ور سريت « 1 » آرزو فقيهى كن
ور زر و سر همىبخواهى « 2 » راست * مال و جان پدر « 3 » بجمله تراست
تا ترا كسب و جاى و جاه « 4 » دهد * زانكه « 5 » اين صوفئى خداى « 6 » دهد
او هدايت دهد تو جهد بكن « 7 » * كار كن كار و بر ميار سخن
جان نديد از جهان پردردى * با تو « 8 » جز نقد ناجوانمردى
با چنين نقد زيف و روى نه خوب * يوسفى كى فروشدت « 9 » يعقوب
نرهد يك نصيبه جوى از نار * زانكه رشوت دهست رشوت خوار
تو بصفو و صفات « 10 » صوفى باش * پوست كو كوفئى و « 11 » و كوفى باش
باش همچون چراغ در ماتم * مرگ با دلق « 12 » و سوك هر سه بهم « 13 »
پيش مردن « 14 » بمير تا برهى * ورنه مردى ازو بجان نجهى « 15 »
همچنين باش در نقاب سرشت « 16 » * تا نريزد « 17 » جمالت آب بهشت
سوى اصل از سراى محنت و داغ * با لباس كبود رو چو چراغ
چون ندارى مناهى اندر پيش * ز احتساب خرد بجو منديش
مفلسى مايه ساز تا برهى * از بلاها و زشتى و تبهى « 18 »
عاشقان آن زمان كه راى آرند * هر دو عالم به زير پاى آرند
ملكوت اين چنين گدائى را * جان دهند از پى رضائى را
هركه برتر ز جان مكان دارد * خانه بر فرق فرقدان دارد « 19 »
هامش
( 1 ) - ذ : سرت ، م : سرى
( 2 ) - ب : ور زر و سر همى ، م : ور سر و رونقى
( 3 ) - ل : جان و مال پدر ، م : مال و جان را بده
( 4 ) - ل : جاه و جاى ، كم : و جاه و جاى
( 5 ) - ى : به كه
( 6 ) - ج : إله
( 7 ) - ك : جهد مكن
( 8 ) - س : از تو
( 9 ) - پ : كن فروشدت ، كم : يوسفى و شدت
( 10 ) - ل : تو به صورت صفات ، س : تو بصفو صفات
( 11 ) - ذ : پوست كن كوفتى ، كم : پوست كن كوفئى و ، ب : خواه بصرى و خواه ، ذ : پوست گر كوفيست
( 12 ) - ل : با دلق ، م : باد قلق
( 13 ) - كم : هر دو بهم ، ى : سوز هر دو بهم
( 14 ) - ذ : مردان
( 15 ) - ب : نرهى
( 16 ) - س : كتشت
( 17 ) - چ : تا بريزد
( 18 ) - م : ورنه دارد ترا زمانه رهى
( 19 ) - م : آسمان دارد