حكايت در حقيقت تصوّف
صوفئى از عراق با خبرى * بخراسان « 1 » رسيد زى دگرى « 2 »
گفت شيخا طريقتان بر چيست * پيرتان اين زمان نگوئى كيست « 3 »
راه و آئينتان مرا بنماى * درج درّت « 4 » به پيش من بگشاى
چيست آئين و رسم و راه شما « 5 » * به كه باشد همه پناه شما
آن « 6 » خراسانى اين دگر را گفت * اى « 7 » شده با همه مرادى جفت
آن « 8 » نصيبى كه اندر آن سخنيم * بخوريم آن نصيب و شكر كنيم
ور نيابيم « 9 » جمله صبر كنيم * آرزو را بدل درونشكنيم
گفت مرد عراقى اى سره « 10 » مرد * اين چنين صوفئى نشايد كرد
كين « 11 » چنين صوفئى بىايمان * اندر اقليم ما كنند سگان
چون بيابند استخوان بخورند * ورنه صابر بوند و درگذرند
گفت برگوى تا شما چه كنيد * كه بدل دور از انده و حزنيد
گفت ما چون بود كنيم ايثار * ور نباشد بشكر و استغفار
هم بر اينگونه روز بگذاريم * بوده نابوده رفته « 12 » انگاريم
راه ما اين بود كه بشنودى * اين چنين شو كه هم تو « 13 » برسودى
التمثيل فى تعليم الاب الغافل لابن الجاهل فى التصوّف
پسرى داشت شيخ ناهموار * گنجپرداز و « 14 » رنجنابردار « 15 »
پير روزى ز بهر « 16 » نصح و نياز * گشت راضى به صلح نان و پياز
بر سر مجمع از سر آزار « 17 » * گفت پورا سر از كبود « 18 » برآر
هامش
( 1 ) - م : بخور آسان
( 2 ) - ب : برد گرى
( 3 ) - ل : بگوى كه ، ذ : بگوئى
( 4 ) - م : درج درش
( 5 ) - ل : راه و آيين و رسم و راه شما
( 6 ) - ل : اين
( 7 ) - ب : كاى
( 8 ) - ب : زان
( 9 ) - پ : ور نپائيم
( 10 ) - چ : آن سره
( 11 ) - ب : اين
( 12 ) - ب : نابود و رفته
( 13 ) - و : تو هم كه برسودى
( 14 ) - م : بردار
( 15 ) - س :پسرى داشت شيخ ناهموار * گفت پورا ز سر كبود برآر( 16 ) - ل : ز روى
( 17 ) - ى : اسرار
( 18 ) - س : سر از كبود ، م : ز سر كبود