اندر بيان حال صوفى و ستايش صوفيان فرمايد علامة اصحاب التصوّف ان لا يسأل و لا ينهر و لا يدّخر
تازه اندر بهار حق صوفيست * سرو بر « 1 » جويبار حق صوفيست
صورت سرو چيست زى عامه * راست قد تازهروى و خوشكامه « 2 »
صوفيانى كه كاسه پردازند * چشم تحقيق را همه گازند
مرد صوفى تصلفى نبود * خود تصوّف تكلفى نبود
صوفيانى كه اهل اسرارند * در دل نار و بر سر دارند
صوفى آنست كز تمنى و خواست * گشت بيزار و « 3 » يكره برخاست « 4 »
سه نشانست مرد صوفى را * خواه بصرى و خواه كوفى را
اوّل آن كو « 5 » سؤال خود نكند * بد بود خود سؤال بد نكند
دوم آنكه ار كسى ازو « 6 » خواهد * ما حضر بدهدش كه مىشايد « 7 »
نكند باطل آن به من و اذى * كه بيابد « 8 » عوض بروز جزا
سيوم آن كز « 9 » جهان شود بيرون * نبود مدّخر ورا افزون
ساز تجهيز او ز نيك و ز بد * هيجگونه معدّ نباشد خود
شادمانه بود به گاه رحيل * نبود خوار همچو مرد « 10 » معيل
بود آزاد از آنچه بگزيرد « 11 » * و آنچه بدهند خلق نپذيرد « 12 »
هرچه بايد ز كردگار جهان * خواهد و خلق ازو بود بامان « 13 »
بود از بند جاه و مال « 14 » آزاد * رخ بسوى جهان بىفرياد
همه بىخانومان و بىزن و جفت « 15 » * نه مقام نشست و معدن خفت
همه بىبار « 16 » نامه و دلشاد * همه كوتاه جامه و آزاد
هامش
( 1 ) - ب : سرو در
( 2 ) - ج : راسترو تازهروى و خوشجامه
( 3 ) - ى : آزاد و
( 4 ) - پ : برخواست ، ل : يكرهى برخاست
( 5 ) - م : اين كو
( 6 ) - كم : ار كسى از و ، ذ : گر كسى زوى ، ل : گر كسى از آن
( 7 ) - ل : از آن كاهد
( 8 ) - ل : مىبيابد
( 9 ) - كم : آنك از
( 10 ) - ل : نبود پايبند همچو
( 11 ) - چ : نگريزد
( 12 ) - چ : بپذيرد
( 13 ) - م : از و همه بامان
( 14 ) - ب : بود از بند مال و جاه ، م : همه از بند
( 15 ) - ل : بىتن و جفت
( 16 ) - ذ : بىيار