كان فتيله « 1 » كه برفروزندش * تا نشد تافته نسوزندش
آن بناشد ولى « 2 » كه چون سرخاب * رود از بهر آبروى بر آب
ولى آنست « 3 » كو ز خود بجهد * پاى بر آبروى « 4 » خويش نهد
ورنه او آب را هوا دارد « 5 » * دل او بىكله قبا دارد « 6 »
گرچه خود را به آب بسپارد « 7 » * مرهبا را هوا « 8 » نگهدارد
گر بد و نيك و مهر و كين باشد * هرچه جز دين حجاب دين باشد
در ره دين تنت حجاب تو است * هستى تو برت نقاب تو است
هستى خويش را « 9 » زره برگير * تا شوى بر نهاد هستى مير
بيخودان را ز خود چه فائده است * عشق و مقصود خويش بيهده است « 10 »
بىخودى ملك لايزالى دان * ملكتى نسيه نيست « 11 » حالى دان
هركه مقصود را طلبكار است * در ره صدق سخت بيكار است
دل ز مقصود خويشتن برگير * حكم را باش و كارت از سر گير
نشوى بر نهاد خود سالار * به نماز و به روزهء بسيار
زانكه هرچند كرد برگردى * زين دو هر لحظه خواجهتر گردى
گر همى لكهنت « 12 » كند فربه * سير خوردن ترا ز لكهن « 13 » به
صفت دوستان هرجائى * چيست جز تيرگى و رعنائى
دوستان را رسد كه در ره راز « 14 » * تيرهرائى كند بر غماز
هامش
( 1 ) - س : پليته
( 2 ) - س : دلى
( 3 ) - س : دل چو دانست ، خ ، مرد آنست ، ب : دل نه ز آنست
( 4 ) - س - بر آب روى ، ب : بر آرزوى
( 5 ) - س : هبا دارد ، ذ : هوا داند
( 6 ) - س : زانكه اندر هوا نگه دارد ، ذ : قبا داند ، ى : مرهبا را هوا نگه دارد ، چ : بر هوا راه را
( 7 ) - س : نسپارد
( 8 ) - س : بر هوا راه را
( 9 ) - ى : خويشتن
( 10 ) - س :بيخودان را ز عشق فائده است * عشق و معشوق خويش مائده است( 11 ) - ب : ملكت نسيه نى كه
( 12 ) - ب : لنكهنت
( 13 ) - پ : لنكهن ، ذ : لنكن ، س : ولكهن
( 14 ) - پ : ناز