زهر جان را به آشيانه برد * شكرت با ذباب خانه « 1 » برد
مرجع جان ز زهر عمرگزاى « 2 » * بازگشت شكر طهارت جاى
هيچ باشى چو جفت و فردى تو « 3 » * همه باشى چو هيچ گردى تو
گر همى يوسفيت بايد و جاه * رنجها كش « 4 » ببر رياضت چاه « 5 »
چو سليمان تو ملك را شائى * كه چو « 6 » يوسف بحسن زيبائى
شادمان باش و چهره را بفروز * خويشتن را بنار جهل مسوز
رو برون نه ز خويش هستى خويش « 7 » * عزّ خود دان هميشه پستى خويش « 8 »
گر شوى سال و مه برين منهاج * برنهد بر سر تو گردون تاج
اجل نفس در گدائى دان * اصل او را ز پادشائى « 9 » دان
همچو مردان سبك به كار درآى « 10 » * تا ببينى هزار شاه گداى « 11 »
اندرين رسته بهر رستن خود * آن فروش اى پسر كه كس نخرد
چون سؤالت گزيد « 12 » مرد محال * مر ترا كسب خوبتر ز سؤال
كز صلاحت « 13 » سليح « 14 » هستى تست * چون عمل جاى « 15 » بتپرستى تست
چون دل از كم زدنت « 16 » شاد شود « 17 » * آنچه آن هست تست باد شود « 18 »
قامت عمر خويش را خم ده * ديدهء خشك خويش را نم ده
خم قامت كه نمپذير بود * صد كمان پيش او چو تير بود
فى ذم الطمع و الحرص
دل خود را ز تاب و تابش طمع « 19 » * تافته و تفته دار چون دل شمع « 20 »
هامش
( 1 ) - س : باز شكر به آب خانه ، ل : شكرت سوى آن خانه
( 2 ) - ل : موضع زهر جان عمرافزاى ، س : مرجع زهر جان عمرافزاى
( 3 ) - س : فردى تو ، ل : هيج باشد چو زوج و فردى تو
( 4 ) - م : بركش ، ل : كش بكش
( 5 ) - س : پيش حق با شكونه بال چو چاه
( 6 ) - م : گر چو
( 7 ) - ب : ز خويشتن هستى
( 8 ) - ب : عمر خود چونكه اندر آن بستى
( 9 ) - ل : امل او ز پادشاهى
( 10 ) - ل : به راه درآى
( 11 ) - ل : و گداى
( 12 ) - س : جوالت خريد
( 13 ) - پ : گر ضلالت ، كز دلالت ، چ : كه صلاح
( 14 ) - س : سلاح
( 15 ) - س : جان
( 16 ) - س : از كم زنيت
( 17 ) - ل : بود
( 18 ) - س : هست پيش باد شود ، ل : هرچه هستت به پيش باد بود
( 19 ) - ل : قامت خم
( 20 ) - س : و طمع