گفت مرد حكيم رو تنها * بىعلايق نهان سوى صحرا
چاهسارى ببين خراب شده * گشته مطموس و خشك از آب « 1 » شده
اندر آن چاه گوى راز دلت * تا بياسايد اين سرشته گلت
مرد پند حكيم چون بشنيد * همچنان كرد از آنكه « 2 » چاره نديد
شد بصحراء « 3 » برون نه دانا مرد « 4 » * از پى دفع رنج و راحت فرد « 5 »
ديد چاهى خراب و خالى جاى * درد خود را در آن « 6 » شناخت دواى
سر سوى چاه « 7 » كرد و گفت اى چاه * راز من را « 8 » نگاه دار نگاه
شه سكندر دو گوش همچو خران * دارد اينست راز ، دار نهان « 9 »
باز گفت اين سخن سه بار و برفت * بنگر او را كه چون گرفت آگفت « 10 »
زان كهن چاه نى بنى بررست * شد قوى نى بن و برآمد چست
ديد مردى « 11 » شبان در آن چه نى * ببريد آن نى و شمردش فى « 12 »
كرد نائى از آن نى تازه * راز دل را كه داند اندازه
ناى چون در دميد كرد « 13 » آواز * با خلايق كه فاش كردم راز
شه سكندر دو گوش خر دارد * خلق از اين راز او خبر « 14 » دارد
فاش گشت اين سخن بگرد جهان * مرد حجّام را بريد زبان
تا بدانى كه راز بهروزان * بتر از جمر و آتش سوزان
عالمى پر ز آتش و تف و دود * بهتر از يك سخن كه راز تو بود « 15 »
حكايت
بود اندر سرخس يك روزى * مجلسى بس برونق و سوزى
هامش
( 1 ) - ل : از آب
( 2 ) - ب : زانكه ، كم : زانچه
( 3 ) - ب : رفت صحرا
( 4 ) - ل : پر از غم و درد
( 5 ) - ل : راحت مرد ، ب : راحت فرد ، م : راحت درد
( 6 ) - چ : چنان
( 7 ) - ب : سر فرو چاه ، ل : سر در آن چاه
( 8 ) - ب : راز ما را
( 9 ) - ل : راز او پنهان
( 10 ) - م : آن گفت
( 11 ) - ل : مرد
( 12 ) - ب : سپردش پى
( 13 ) - ل : در دميد و كرد
( 14 ) - چ : كى خبر ، ل : زين راز او خبر
( 15 ) - ل : بهتر از آنكه رازدار تو بود