كم ز خاكى و خاك « 1 » نعمت ساز * از زمستان « 2 » نهفته دارد راز
چون هوا دست عدل بگشايد * راز و دل جمله خاك « 3 » بنمايد
راز در زيركان نهان باشد * زانكه هشيار بدگمان باشد « 4 »
هركه در روز راز گستردهست * ابجد از لوح عقل بستردهست « 5 »
سرّ « 6 » و الشمس چون دلش دريافت * نه زو الليل بدروار بتافت
گفت كين « 7 » سوز پردهساز منست * شب معراج روز راز منست
التمثيل فى حفظ اسرار الملوك
بود مردى عليل از ورمى « 8 » * وز ورم « 9 » برنيامديش دمى
رفت روزى به نزد دانائى * زيركى پرخرد توانائى
گفت بنگر كه از چه معلولم * كز خور و خواب و عيش معزولم « 10 »
مجسش چون بديد مرد حكيم * گفت ايمن « 11 » نشين ز انده و بيم
نيست در باطن تو هيچ خلل « 12 » * مىنبينم ز هيج نوع « 13 » علل « 14 »
مرد گفتا كه باز گويم حال * كز چه افتاد بر من اين اهوال « 15 »
رازدار ملوك و پادشهم * با مزاج ملوّن و تبهم « 16 »
شه سكندر دهد همه كامم * كه ورا من گزيده حجامم
ليك رازيست در دلم پيوست * روز و شب جان نهاده بر كف دست
نتوانم گشاد راز نهان * كه از آن بيم سر بود به زمان « 17 »
سال و مه مستمند و غمگينم * بيش از اين نيست راه و آئينم « 18 »
هامش
( 1 ) - ب : كه خاك
( 2 ) - ك : در زمستان
( 3 ) - س : راز دل هر دو خاك : پ : راز و دل جمله خاك
( 4 ) - ب : رازدار از جهان جان باشد
( 5 ) - ذ : نسپرده است ، ل : نسترده است
( 6 ) - ب : سوز
( 7 ) - ل : اين
( 8 ) - م : زان ورمى ، ب : از ورمى ، ل : را ورمى
( 9 ) - ب : زان ورم
( 10 ) - چ : جمله معزولم
( 11 ) - ك : فارغ ، ب : كايمن
( 12 ) - ذ : در قالب تو هيچ علل
( 13 ) - ب : ز هيجگونه
( 14 ) - ذ : خلل
( 15 ) - ل : احوال
( 16 ) - ل : ملوث و تبهم
( 17 ) - ذ : به زبان ، ل : به زبان
( 18 ) - ذ : راز و آيينم ، چ : راه آيينم