تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤
كم ز خاكى و خاك « 1 » نعمت ساز * از زمستان « 2 » نهفته دارد راز چون هوا دست عدل بگشايد * راز و دل جمله خاك « 3 » بنمايد راز در زيركان نهان باشد * زانكه هشيار بدگمان باشد « 4 » هركه در روز راز گسترده‌ست * ابجد از لوح عقل بسترده‌ست « 5 » سرّ « 6 » و الشمس چون دلش دريافت * نه زو الليل بدروار بتافت گفت كين « 7 » سوز پرده‌ساز منست * شب معراج روز راز منست

التمثيل فى حفظ اسرار الملوك

بود مردى عليل از ورمى « 8 » * وز ورم « 9 » برنيامديش دمى رفت روزى به نزد دانائى * زيركى پرخرد توانائى گفت بنگر كه از چه معلولم * كز خور و خواب و عيش معزولم « 10 » مجسش چون بديد مرد حكيم * گفت ايمن « 11 » نشين ز انده و بيم نيست در باطن تو هيچ خلل « 12 » * مىنبينم ز هيج نوع « 13 » علل « 14 » مرد گفتا كه باز گويم حال * كز چه افتاد بر من اين اهوال « 15 » رازدار ملوك و پادشهم * با مزاج ملوّن و تبهم « 16 » شه سكندر دهد همه كامم * كه ورا من گزيده حجامم ليك رازيست در دلم پيوست * روز و شب جان نهاده بر كف دست نتوانم گشاد راز نهان * كه از آن بيم سر بود به زمان « 17 » سال و مه مستمند و غمگينم * بيش از اين نيست راه و آئينم « 18 »
هامش
( 1 ) - ب : كه خاك ( 2 ) - ك : در زمستان ( 3 ) - س : راز دل هر دو خاك : پ : راز و دل جمله خاك ( 4 ) - ب : رازدار از جهان جان باشد ( 5 ) - ذ : نسپرده است ، ل : نسترده است ( 6 ) - ب : سوز ( 7 ) - ل : اين ( 8 ) - م : زان ورمى ، ب : از ورمى ، ل : را ورمى ( 9 ) - ب : زان ورم ( 10 ) - چ : جمله معزولم ( 11 ) - ك : فارغ ، ب : كايمن ( 12 ) - ذ : در قالب تو هيچ علل ( 13 ) - ب : ز هيج‌گونه ( 14 ) - ذ : خلل ( 15 ) - ل : احوال ( 16 ) - ل : ملوث و تبهم ( 17 ) - ذ : به زبان ، ل : به زبان ( 18 ) - ذ : راز و آيينم ، چ : راه آيينم