گر تو كار سفر همىسازى * تو ز من خواه و گير « 1 » جانبازى
همرهت باشم و ز دزد و هراس * كم ز سگ مر ترا ندارم پاس
بس عجب نبود ار چنين باشم * گر كنم « 2 » با سگى قرين باشم
بندم از جدوجهد و عشق « 3 » و طلب * بر گريبان روز دامن شب
خود ز ياران « 4 » نباشد ايج « 5 » محال * كين سگى « 6 » كرد سيصد و نه سال
خفته اصحاب كهف و سگ بيدار * پاس همراه داشت بر در غار
راه چون مار و غار « 7 » دارد ساز * يار در غار مار دارد باز
مصطفى را بدفع « 8 » هر مكرى * يار بايست همچو بو بكرى
آب را گرنه آتشستى يار * خاك فعلستى « 9 » و هوا آثار
اندر نگاه داشتن راز و مشورت كردن
سر چه پوشى « 10 » كه در بهاران گل * راز پنهان ندارد اندر دل
با بهان « 11 » راى زن ز بهر بهى * كز دو عقل از عقيله باز رهى « 12 »
كز تن دوست در سراى مجاز * جان برون آيد و نيايد راز
راز مر دوست را چو جان باشد * زان چو جان در دلش نهان باشد
راز پنهان نداشت ايج لبيب « 13 » * در غم و علت از حبيب و طبيب « 14 »
از طبيب ار نهان كنى تو اصول * به نگردى بماندى « 15 » معلول
جمله علت بگوى و راز مگوى « 16 » * و آنچه بشنيدهاى تو باز مگوى « 17 »
راز در دل چو مرغ و دانه بود * راز بر دل چو دود خانه « 18 » بود
هامش
( 1 ) - ل : خواه كين و
( 2 ) - چ : كركنى
( 3 ) - س : بندم از عشق و جهد و جد ، چ : شدم از عشق و جدوجهد
( 4 ) - س : ز پير اين ، چ : ز پيران ، ذ : ز ياران
( 5 ) - ل : آنچه
( 6 ) - ذ : شكر
( 7 ) - ب : يار غار
( 8 ) - س : بدفع ، م : ز دفع
( 9 ) - ل : قفلستى
( 10 ) - س : سرخى و بوى
( 11 ) - س : بر بهان
( 12 ) - ك : به برهى ، س : كز دو عقل از عقيلها برهى ، چ : عقليهء برهى
( 13 ) - س : حبيب
( 14 ) - م : در غم علت از حبيب طبيب
( 15 ) - ب : و ماندى
( 16 ) - چ : باز مگير
( 17 ) - چ : راز مگير
( 18 ) - س : دزد و خانه ، م : دود و خانه