بر تو « 1 » عمر تو القيامة خواند * زانكه و الليل و الضحاش نماند
چون برآيد ز چرخ عمر تو شيد * شيد مرگ آنگه عود او شد بيد
چون ببيندت آن زمان با ذل « 2 » * راست چون در بهار نرگس و گل
ليك گه عزّ و گاه ذل سازند * كار و بارت همه براندازند
عقل داند بعقل باز شناخت * ديده را جز بديده نتوان يافت
كه يكى شمع زنده كرد بباغ * به يكى بوسه صد هزار چراغ
گر كسى از اثير برگذرد « 3 » * دوربين زان بود « 4 » كه ديده خورد « 5 »
جنس از جنس باز دارد رنج * كه ترازو بود ترازوسنج
مبرد ار چند چيزها سايد * مبرد « 6 » ديگرش بفرسايد
با گرانجان مگوى هرگز راز * كاسيا چون دو شد شود غماز
اندرين خر سراى نوئى تو « 7 » * بچه مانى « 8 » مرا نگوئى تو
خر عيسى گرسنه بر آخر * دامن راه كهكشان پردر
ار بسان ذباب « 9 » ماندى باز * چه كنى تخم خشم و شهوت و آز « 10 »
دست ديوان گشاده « 11 » خاتم جم * خواب شه بسته شب بسحر و بدم « 12 »
يار در راه چون روان باشد * بىروان مرد چون روان باشد
دوستان در ره صلاح و صواب * يكدگر را مدد بوند چو آب
مرد بايد كه اهل ديده بود * تا در اين راه حق گزيده بود
چون ندارد بصارت اندر كار * نشنوده است يا اولى الابصار
ديدهء دل ترا چو نيست قرير * نيستى در نهاد كار بصير
اهل دين را جز اهل دين « 13 » نگزيد * ديد را جز بديده نتوان ديد
هامش
( 1 ) - ب : با تو
( 2 ) - چ : با دل
( 3 ) - م : برگذرد ، ب : درگذرد
( 4 ) - ط : شود
( 5 ) - ك : خرد
( 6 ) - چ : مبردى
( 7 ) - چ : اندرين حر سراى توئى تو
( 8 ) - م : ماندى ، كم : مانى
( 9 ) - م : گر بنان و به آب
( 10 ) - ل : شهوت آز
( 11 ) - ب : گشاده ، م : ربوده
( 12 ) - ب : بستهء بسحر و بدم ، ل : شه را ببست سحر و ستم
( 13 ) - م : اهل دل را جز اهل دل ، س : اهل دين را جز اهل دين