تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
ليكن اين صعب‌تر كه در منزل * با پرى حمل و سستى حامل بار تو شيشه راه پرسنگست * دست پرگوز و خمره سر تنگست به تمنا تو مرد ره نشوى * پاس خود دار تا تبه نشوى كاندرين ره « 1 » هر آنكه پاى نهاد * سر بود پاى و سايه باشد باد چون به غربت درون نهادى گام * عارت از فخر دان و ننگ از نام در غريبى نه كارساز و نه بار * در غريبى مه فخر دان و مه عار « 2 » در غربت « 3 » مزن كه خوار شوى * زهرناديده زهرخوار شوى در گل ار تخم شادى اندازى « 4 » * ندروى جز غم ار چه به تازى « 5 » در سفر خواجگى نكو نايد * كه سفر خواجگى بپالايد « 6 » اندرين پايگاه سرگردان * شد سفر بوتهء جوانمردان پدر اوّلت غريبى كرد * زاب غربت روان و جان پرورد تا غريبى نكرد مرد نگشت * آمد از كاخ و سايه تا بر دشت « 7 » زير ران تو از براى طلب * اشهب روز باد و ادهم شب پدر آنجا معلم و مهدى * پس تو دجال اينت بدعهدى تو چو آدم زرنگ و بوى ببر « 8 » * تا شوى پادشاه بنده و حر بطلب يا بى از بزرگان جاه * بطلب كن سوى بزرگان راه « 9 » تن مزن پاس دار مر تن را * زانكه بر سر زنند تن‌زن را اندرين بحر بيكرانه چو غوك * دست و پائى بزن چه دانى بوك بارى ار زو نگرددت حاصل * به سلامت رسى سوى ساحل بر تو ره رفتنست و جان كندن * تا شود بيد چوب تو چندن در بن خانه آنكه هشيارست * كار جغد است و كار كفتارست
هامش
( 1 ) - س : كه در اين راه ( 2 ) - م : نه فخر دان و نه عار ( 3 ) - ك : راه غربت ( 4 ) - ك : افشانى ( 5 ) - خ : بر تازى ( 6 ) - ك : بيالايد ( 7 ) - چ : باد بدشت ( 8 ) - چ : مبر ( 9 ) - ب : كز طلب خوبروى گردد ماه ، ى : كل فضولى شود چو يافت كلاه