چه بوى چون ستور و ديو و دده * چارميخ اندرين گداىكده « 1 »
كر نهاى « 2 » جامهء ستمكاران * پس چرا بىخودى چو مىخواران
بر هوا عالمى « 3 » نبينى « 4 » سود * از هوا « 5 » زندهء بميرى زود
دل خود را ز ننگ خود برهان * كه نه نافت « 6 » برو بريد جهان
پيش يأجوج نفس خود سد باش * پيش افعيش چون زمرّد باش
هرك را « 7 » چار طبع شد فرشش * چار بالش نهند بر عرشش
مرد كز حبّ جاه و مال برست « 8 » * رفت و بر مسند ابد بنشست
مرد چون رنج برد گنج برد * مرغ راحت ز باغ « 9 » رنج برد « 10 »
رنج بردار تا بيايى خنج « 11 » * رنج مارست « 12 » خفته بر سر گنج
در كاهلى گويد
بشنو از بارگاه مصطفوى * تا چه دانى ز نكتهء نبوى
صفت كاهلان دين در راه * هست لفظ من استوى يوماه « 13 »
اسب كودن بغز و نيست دوان « 14 » * ورنه چون خر نداردى « 15 » پالان
بر تن خود نهاى مغفل بار * زانكه باشد سياه بدكردار « 16 »
شرعورزى نيايد از منبل * حقگزارى « 17 » نيايد از كاهل
آنكه « 18 » او شرع را شود منقاد « 19 » * نرود چون خران به راه عناد « 20 »
بندهء شرع باش تا برهى * ورنه گشتى به پيش ديو همى
هامش
( 1 ) - ذ : كراىكده
( 2 ) - م : كردهء
( 3 ) - م : بر هوا عاملى
( 4 ) - چ : ببينى
( 5 ) - ك : در هوا
( 6 ) - ب : كه نبايد ، چ : كه ببايد
( 7 ) - س : كآنكه را
( 8 ) - ب : بجست
( 9 ) - س : بباغ
( 10 ) - ذ : پرد
( 11 ) - ل : گنج
( 12 ) - چ : ماريست
( 13 ) - ب : استوى يوماه ، پ : من استوا يوما ، م : من استوت يوماه
( 14 ) - چ : روان ، ذ : به عرق نيست دوان ، ض : بود به عرق دوان
( 15 ) - ب : ورنه كى داردى چو خر ، ل : چون خر بداردى
( 16 ) - ب : حليم بدكردار ، ك : حليم و بدبردار ، س : سياه بدبردار ، ل : مدبروار
( 17 ) - م : گذارى
( 18 ) - ب : هركه
( 19 ) - ب : چاكر
( 20 ) - ذ : عتاد ، ب : به راه دگر