گفت شيخا بگوى تا چونى « 1 » * تا برنج زمانه مرهونى « 2 »
گفت حالم « 3 » سلامت و خيرست * لفظ من سال و ماه لاضيرست « 4 »
گفت ويحك سخن خطا گفتى * همچو نادان به خود « 5 » برآشفتى
آدمى خير آنگهى دارد * كه صراط دقيق « 6 » بگذارد
تو هنوز از صراط نگذشتى * خير چون باشد اى دد دشتى
بعد از آن در بهشت چون رفتى * از سلامت تو بهره بگرفتى
ناشده در بهشت و دار سلام « 7 » * چون سلامت بود نيافته كام
چون از اين هر دو فارغ آيى تو * آنگهى خير را بشائى تو
ايمن از هر نهاد زشت شوى * به سلامت چو در بهشت شوى
مر ترا هست هر دوان در پى « 8 » * خويش را خير گفته عزّ على « 9 »
از حقيقت چنان بدل دورى * كه نهاى اوستاد « 10 » مزدورى
يك زمان از نهاد خود برخيز * در ركاب « 11 » محمدى آويز
آنچه گفتست شرع آمده گير * و آنچه مقدور كائنا شده گير « 12 »
يك زمان شرع را متابع شو * پس مرفّه بدشت در بغنو « 13 »
التمثيل فى حب الدّنيا و غرورها
خواجهء را به مردمى دربست « 14 » * متكا ساختم بر او ننشست « 15 »
گفتمش تكيه جاى باشد خوش * گفت « 16 » آن را كه رسته شد ز آتش
كى سپارد به تكيهگه تن خويش « 17 » * هركه را گور و مرگ و « 18 » محشر پيش
هامش
( 1 ) - ب : بگو بما چونى
( 2 ) - چ : محزونى
( 3 ) - چ : حامد
( 4 ) - ذ : لا خير است
( 5 ) - ك : ز خود
( 6 ) - ل : رقيق
( 7 ) - م : بعد از آن در بهشت و در اسلام
( 8 ) - ب : هر دو آن در پى
( 9 ) - ل : گفت عز و على
( 10 ) - ل : كه نه استادى و نه
( 11 ) - م : در شروع ، چ : در ركيب
( 12 ) - ب : كائنا بده گير ، چ : كائن آن بده گير
( 13 ) - ل : بدشت و در بغنو
( 14 ) - ل : در پشت ، ب : در بست ، م : بر دست
( 15 ) - چ : بنشست ، ذ : بر او بگذشت
( 16 ) - ب : گفته
( 17 ) - س : دل خويش
( 18 ) - ب : گور و مرگ و ، س : مرگ و گور