بركشندت « 1 » بدست عافيتى « 2 » * آخر « 3 » اين پوستهاء عاريتى « 4 »
تا چو از خاك خود برون آئى * تا در آن دم ز آب « 5 » چون آئى
راد « 6 » مردى گزين تو با دل خوش « 7 » * همچو سفله مباش خوارىكش « 8 »
اهل دنيا به خوبى و زشتى * خفتگانند جمله در كشتى
بادبان بركشيده بهر سفر * خاك تيره ز آب و نار شمر « 9 »
غافل از روى جهل و از ادبير « 10 » * ابلقان سواركش در زير
كى بايستد « 11 » مگر دمى بغرور * ابلق عمر تا به آخر صور
عمر بگذشت و تو چنين مغرور * از خداى و ز خلق يكسر « 12 » دور
هركه گشت از غرور و غفلت مست * نيكى آن جهان بداد ز دست
نه شتاب آيدت به كار و نه صبر * زانكه بشتافت و صبر كرد آن گبر « 13 »
هادى ره بجز هدايت نيست * و آن طريق اندرين « 14 » ولايت نيست
كى غم بوسه و كنار خورد * هركه او كوك و كوكنار خورد
علم دين كان بغفلتى شنوى * نكند اعتقاد و دينت قوى
لالهء غفلتى نهاى بنده * دل سيه عمر كوته و خنده
تا بنگذشت « 15 » عاقل « 16 » از آتش * كى برآيد « 17 » ز جانش خندهء خوش « 18 »
صفة المغرورين فى دار الدنيا
آن شنيدى كه حامد لفاف * در حريم حرم چو كرد طواف
ناگهى بازخورد بر وى پير * آنكه در عصر خود نداشت نظير
هامش
( 1 ) - س : بركشيدت
( 2 ) - ب : عاقبتى ، كم : عاريتى
( 3 ) - ب : از سر
( 4 ) - كم : عافيتى
( 5 ) - ل : ز خواب ، ر : اندر آن دم ز آب
( 6 ) - كم : زاد
( 7 ) - ذ : خويش
( 8 ) - ذ : خوارى كيش
( 9 ) - ك : باد شمر
( 10 ) - ل : آز دبير
( 11 ) - چ : كى باستد
( 12 ) - ر : از خدا و نبى و قرآن
( 13 ) - چ : كرد آن ابر
( 14 ) - ذ : اندر آن
( 15 ) - ب : تا نبگذشت ، چ : تا بنگذاشت
( 16 ) - م : عاشق
( 17 ) - ل : برنيايد
( 18 ) - نعرهء خوش