تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
گفت مردا سبك بكن كارى « 1 » * تا برآيد مگرت با زارى « 2 » از من « 3 » اى خواجه صد درم بستان * مرغ را ز آب تشنگى بنشان دلو و حبل اينك و چهى پر ز اب « 4 » * آب ده مرغ را سبك بشتاب مرد گفتا كه بخت روى نمود * به از اين كار خود نخواهد « 5 » بود به يكى دلو سير گردد مرغ * صد درم مر مرا شود آمرغ دلو بگرفت و رفت زى سر « 6 » چاه * خود ز سرّ فلك نبود آگاه تا به گاه زوال آب كشيد * مرغ سيرى از آب « 7 » هيچ نديد خسته شد مرد و گفت چه توان بود * كه تن من در اين عنا فرسود مر ورا گفت مرد « 8 » كاى نادان * امتحان توام من از يزدان تو مر اين مرغ را ز چاه پرآب * نتوانى ز آب داد اسباب ده عيال ضعيف چون دارى * طفل را خير خير « 9 » بگذارى رازقم من تو در ميان سببى * پس چرا با فغان و با شغبى رو سوى خانه باز شو بشتاب * كار اطفال خويش « 10 » را درياب من كه روزى دهم توانايم * راه ارزاق بر تو بگشايم جان بدادم همىدهم روزى * در غم نان چرا تو دل‌سوزى جان بدادم دهمت نان هردم * جان مدار از براى نان در غم زين هوسها چرا نگردى دور * چند دارد جهان ترا « 11 » مغرور « 12 » آن جهان در غرور نتوان يافت * نرسيد آنكه سالها بشتافت حج مپندار گفت لبيكى « 13 » * جامه مفكن بر آتش از كيكى نه بر اوستاد دين‌پرور * نه به بازار و نه « 14 » بر مادر
هامش
( 1 ) - ل : بكش بارى ( 2 ) - خ : ترا مگر كارى ، چ : مگر ترا بارى ( 3 ) - ب : ز من ( 4 ) - ب : پرآب ( 5 ) - ب : نشايد ( 6 ) - ب : بر سر ( 7 ) - پ : مرغ را سير از آب ( 8 ) - ب : مرد را مرد گفت ( 9 ) - ر : خرد اطفال خويش ( 10 ) - م : خرد را ( 11 ) - ب : ترا جهان ( 12 ) - ل : بغرور ( 13 ) - ب : گفت و لبيكى ( 14 ) - ر : نى