گفت مردا سبك بكن كارى « 1 » * تا برآيد مگرت با زارى « 2 »
از من « 3 » اى خواجه صد درم بستان * مرغ را ز آب تشنگى بنشان
دلو و حبل اينك و چهى پر ز اب « 4 » * آب ده مرغ را سبك بشتاب
مرد گفتا كه بخت روى نمود * به از اين كار خود نخواهد « 5 » بود
به يكى دلو سير گردد مرغ * صد درم مر مرا شود آمرغ
دلو بگرفت و رفت زى سر « 6 » چاه * خود ز سرّ فلك نبود آگاه
تا به گاه زوال آب كشيد * مرغ سيرى از آب « 7 » هيچ نديد
خسته شد مرد و گفت چه توان بود * كه تن من در اين عنا فرسود
مر ورا گفت مرد « 8 » كاى نادان * امتحان توام من از يزدان
تو مر اين مرغ را ز چاه پرآب * نتوانى ز آب داد اسباب
ده عيال ضعيف چون دارى * طفل را خير خير « 9 » بگذارى
رازقم من تو در ميان سببى * پس چرا با فغان و با شغبى
رو سوى خانه باز شو بشتاب * كار اطفال خويش « 10 » را درياب
من كه روزى دهم توانايم * راه ارزاق بر تو بگشايم
جان بدادم همىدهم روزى * در غم نان چرا تو دلسوزى
جان بدادم دهمت نان هردم * جان مدار از براى نان در غم
زين هوسها چرا نگردى دور * چند دارد جهان ترا « 11 » مغرور « 12 »
آن جهان در غرور نتوان يافت * نرسيد آنكه سالها بشتافت
حج مپندار گفت لبيكى « 13 » * جامه مفكن بر آتش از كيكى
نه بر اوستاد دينپرور * نه به بازار و نه « 14 » بر مادر
هامش
( 1 ) - ل : بكش بارى
( 2 ) - خ : ترا مگر كارى ، چ : مگر ترا بارى
( 3 ) - ب : ز من
( 4 ) - ب : پرآب
( 5 ) - ب : نشايد
( 6 ) - ب : بر سر
( 7 ) - پ : مرغ را سير از آب
( 8 ) - ب : مرد را مرد گفت
( 9 ) - ر : خرد اطفال خويش
( 10 ) - م : خرد را
( 11 ) - ب : ترا جهان
( 12 ) - ل : بغرور
( 13 ) - ب : گفت و لبيكى
( 14 ) - ر : نى