تاش چون شوى خواستار آيد « 1 » * آن به كدبانوئيش « 2 » به كار آيد « 3 »
تا چو بگذاشت لعبت بىجان * لعبت زنده پرورد پس از آن
طفل دكانك « 4 » از پى آن كرد * تا بدكان « 5 » رسد چو گردد مرد
اين همه نقش دانى از پى چيست * تا بمعنى رسى بدانى زيست « 6 »
اين جهان صورتست و آن معنى * اندرين جان و اندر آن « 7 » جان نى
تا بر اين و به آن « 8 » به انبازى * آدمىزاده مىكند بازى
تا چو شد « 9 » مرد و چشم او شد باز * آيد از « 10 » نقشها بمعنى باز
زان كه خود نيست از درون « 11 » سراى * در دبستان عقل « 12 » بازى جاى
بندگان را اديب بيگانهست * خواجه را خود اديب در خانهست « 13 »
شاهزادهست آدمى و نسيب « 14 » * نبود هيج بىرقيب و اديب « 15 »
هركه فرزند شاه كى « 16 » باشد * بىاديب و رقيب « 17 » كى باشد
آدمى عالم مقصر « 18 » نيست * همه همتا و « 19 » هم همه بر نيست
تو كه باشى هنوز آدم را « 20 » * چه شناسى تو خاتم و جم را « 21 »
كه ستور است و ديو « 22 » در پايه * هم فرومايه هم گرانمايه « 23 »
خو كه نز راه « 24 » بخردى باشد * از ستورى و از ددى باشد
هامش
( 1 ) - ل : خواستكار آيد ، س : خواستار شود
( 2 ) - س : بگدبانوئى ، ذ . به كدبانوش
( 3 ) - ل : كار آيد ، س : به كار شود
( 4 ) - م ، س : دوكانك ، ب : دكانك ، ذ : دكان كه
( 5 ) - م ، س : دوكان ، ب : دكان
( 6 ) - ل : چيست
( 7 ) - م ، س : اندر آن جان و اندرين ، ب : اندرين جان و اندر آن
( 8 ) - ل : بر آن
( 9 ) - س : پس چو شد
( 10 ) - س : آيد آن
( 11 ) - ب : اندرون
( 12 ) - ل : طفل
( 13 ) - م : از خانهست
( 14 ) - س : آدمى نسيب
( 15 ) - س : بىاديب و رقيب ، چ : بىاديب رقيب
( 16 ) - ب : شاه كى ، م : شاه و كى
( 17 ) - ل : بىرقيب و اديب
( 18 ) - س : عالى و
( 19 ) - س : همه هم نارو ، چ : همه هم ما
( 20 ) - ت : آدم را ، ل : آدم و دم ، س : هنوز از آدم دم
( 21 ) - ب : چه شناسى تو جم و خاتم را ، ذ : چه شناسى تو عز خاتم و جم ، چ : تو كه باشى ز جم و حاتم را ، س :
تو چه نازى ز عز خاتم و جم
( 22 ) - ذ : گر ستورست ديو
( 23 ) - س : گرانسايه
( 24 ) - ب : خوكى بيراه ، چ : هركه بيراه