آدمى همچو مرغ با پر نيست * هم همه بار و هم همه بر نيست
هركه نان با خرد نداند خورد * دعوى آدمى نبايد كرد
آدمى بىخرد ستور بود * گرچه دارد دو ديده كور بود
گر تو جوياى عالم رازى * اى ز من با زمانه چون سازى
چند از اين « 1 » آسيا و آن گلخن « 2 » * نام اين « 3 » باغ و وصف آن گلشن
بهر آن كرد پادشات عزيز * تا كنى نان و آب كو و كميز « 4 »
تا كى از دور چرخ دون لئيم « 5 » * خورد دو نان بوى چو مال يتيم « 6 »
سال و مه مانده در غم نانى * وز لباس علوم عريانى
قوت خود بينى از كفايت خود * اعتقادت بدست و دينت بد
رازق خويش را نمىدانى « 7 » * بندهء آب و چاكر نانى « 8 »
تو ز جان فوت و موت مىدانى * ز آتش ايمن ز فقر ترسانى
التمثيل فى اعتقاد السوء و الخوف من قلة الرزق
بود مردى معيل بس رنجور * شده از عمر و عيش خويش « 9 » نفور
مرد را ده عيال و كسب « 10 » قليل * گشت بيچاره زار « 11 » مرد معيل « 12 »
از عيال و طفول رخ برتافت * به دگر ناحيت سبك بشتافت
و آن عيالان به شهر در بگذاشت * راحت خويشتن در آن پنداشت
بسر چاهسارى آمد مرد * بخت بنگر كه با معيل چه كرد
ديد مردى نشسته بر سر چاه * دلو با حبل برنهاده به راه
مرغكى بس ضعيف و بس كوچك * كه ز گنجشك بود « 13 » او ده يك
هامش
( 1 ) - س : از آن
( 2 ) - ب : برزن
( 3 ) - س : آن
( 4 ) - م : كوه كميز ، ح : كور و كميز
( 5 ) - س : دون و لئيم
( 6 ) - س : خورد تو نان بوى چو مال كريم ، ب : خورده دو نان بوى چو مال يتيم ، ل : جور دو نان برى چو مال كريم
( 7 ) - م : لذت خويش را همىدانى
( 8 ) - ر : عابد عمر و ساجد جانى
( 9 ) - ر : شده از غم ز عمر و عيش
( 10 ) - ل : عيال كسب
( 11 ) - م : بيچارهوار
( 12 ) - ب : عليل
( 13 ) - ر : بنجشك ودى