ما شناسيم كان چه ذلى بود * وانچه بندى و آن چه غلى بود
شكر اسلام كرد ما دانيم * كين زمان مرد راه ايمانيم
شيرمردان عناء « 1 » ره بردند * به تو نامرد راه بسپردند
تو به نامردى اين ره دين را * جمله كردى خراب آئين را « 2 »
بچه بنهم ترا بيار جواب * اى ز تو دين و شرع گشته خراب
نه زنى در ره صواب و نه مرد * نه مخنث از آنت نبود درد
التمثل فى صلابة طريق الاسلام
رفت زى روم و فدى از اسلام * تا شوند از جهاد نيكونام
وهنى افتاد تا شكسته « 3 » شدند * چند كس زان ميانه « 4 » بسته شدند
علوى بود و دانشومندى « 5 » * حيز مردى ولى خردمندى « 6 »
كس فرستادشان عظيم الروم * كرد بر هر سه شخص حكم سدوم
گفت شست مغانه بربنديد « 7 » * بت بمعبود « 8 » خويش بپسنديد « 9 »
ورنه مر هر سه را بسوزانم « 10 » * بكنم هر بدى كه بتوانم « 11 »
بنشستند و هر سه « 12 » راى زدند * هر سه تن دست در دعاى « 13 » زدند
گفت مرد فقيه رخصت هست * بسته در دست خصم عهد « 14 » شكست
كه چو بر كفر كرد خصم اجبار * نه بدل از زبان دهد اقرار
بعد از آن چون فرج فراز آيد * بسر شرط و عهد بازآيد
علوى گفت مر مراست شفيع * جدّم آن سرور شريف و « 15 » وضيع
حيز گفتا بمرد دانشمند * كه ز كار شما شدم خرسند « 16 »
هامش
( 1 ) - ذ : غناى
( 2 ) - م : خراب و آيين را
( 3 ) - چ : افتادشان شكسته
( 4 ) - پ : در ميانه
( 5 ) - ب : علوئى و دانشومندى
( 6 ) - ذ : درست پيوندى ، ب : خردبندى
( 7 ) - چ : بربندند
( 8 ) - م : بت معبود
( 9 ) - چ : بپسندند
( 10 ) - ب : بسوزانيم
( 11 ) - ب : بتوانيم
( 12 ) - چ : بنشستند هر سه
( 13 ) - ب : هر سه آن دست در دعاى ، ر : هر سه از دل در خداى
( 14 ) - و : بسته در عهد چنگ خصم ، چ : بسته در چنگ خصم
( 15 ) - ب : جدّ من بر همه شريف و ، ذ : جدّم آن سرور شريف و ، م : جدّ من بر شريف و نيز
( 16 ) - ب :حيز را گفت مرد دانشمند * كار تو گفت من شدم خرسند