تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
مر ترا « 1 » تخت ملك منتظرست * از عبث جمله بخت « 2 » برحذرست تو گر از نسل « 3 » آدمى بنسب * پاك دار از عبث « 4 » هميشه حسب كار كن رنج كش « 5 » بسان پدر * باز گردد ترا گهر « 6 » به گهر ورنه از آدمى ز شيطانى « 7 » * هرچه خواهى بكن تو به دانى « 8 » اى دريغا كه قيمت تن خويش * مىندانى سخن نگويم بيش

التمثل فى صفة الانسان

آن شنيدى كه رفت زى قاضى « 9 » * تا كند خصم خويش را راضى بود مردى در آن ميانه گواه * كه ز آباى خود نبود آگاه چون گواهى بداد قاضى گفت * كاى تو با مردمى و رادى جفت نه فلان مرد راد « 10 » جدّ تو بود * كه فرزدق و را همىبستود از عطا بود كام و راحت روح « 11 » * شعرا را بد از « 12 » كرم ممدوح مرد گفت از فرزدق و اشعار * من ندارم خبر تو رنجه مدار گفت قاضى چو تو ز نادانى * منقبتهاى خود نمىدانى قول تو من كجا قبول كنم * من همه « 13 » كار بر اصول كنم چون ندانى فرزدق و نه مديح * من ندارم شهادت تو صحيح تو اگر ز آدمى چو آدم « 14 » باش * راه او را نه بيش و « 15 » نه كم باش جان به كف برنه و دلير آساى * قصد اين راه كن درو ماساى كاين دو روزه حيات نزد خرد * چه خوش و ناخوش و چه نيك و چه بد باش تا بيخ تو به آب رسد * ماه خيمه‌ات به آفتاب رسد
هامش
( 1 ) - ب : مرو را ( 2 ) - ب : و ز عبث تخت و ملك بر ، چ : از عبث جمله بخت تو ، خ : از عبث بخت او بجان ( 3 ) - ب : تو اگر نسل ( 4 ) - ل : از نسب ( 5 ) - ل : رنچ بر ( 6 ) - ب : تا گهر باز گرددت ( 7 ) - ل : ورنه نز آدمى كه شيطانى ، چ : ور تو نيز آدمى كه شيطانى ، ط : ورنهء ز آدمى ز شيطانى ( 8 ) - ل : تو مىدانى ( 9 ) - ذ : رفت وقتى كسى بر قاضى ( 10 ) - ب : رادمرد ( 11 ) - م : راحت و روح ( 12 ) - ل : بدان ( 13 ) - ذ : من همين ( 14 ) - م : ز آدم ( 15 ) - چ : به پيش