مر ترا « 1 » تخت ملك منتظرست * از عبث جمله بخت « 2 » برحذرست
تو گر از نسل « 3 » آدمى بنسب * پاك دار از عبث « 4 » هميشه حسب
كار كن رنج كش « 5 » بسان پدر * باز گردد ترا گهر « 6 » به گهر
ورنه از آدمى ز شيطانى « 7 » * هرچه خواهى بكن تو به دانى « 8 »
اى دريغا كه قيمت تن خويش * مىندانى سخن نگويم بيش
التمثل فى صفة الانسان
آن شنيدى كه رفت زى قاضى « 9 » * تا كند خصم خويش را راضى
بود مردى در آن ميانه گواه * كه ز آباى خود نبود آگاه
چون گواهى بداد قاضى گفت * كاى تو با مردمى و رادى جفت
نه فلان مرد راد « 10 » جدّ تو بود * كه فرزدق و را همىبستود
از عطا بود كام و راحت روح « 11 » * شعرا را بد از « 12 » كرم ممدوح
مرد گفت از فرزدق و اشعار * من ندارم خبر تو رنجه مدار
گفت قاضى چو تو ز نادانى * منقبتهاى خود نمىدانى
قول تو من كجا قبول كنم * من همه « 13 » كار بر اصول كنم
چون ندانى فرزدق و نه مديح * من ندارم شهادت تو صحيح
تو اگر ز آدمى چو آدم « 14 » باش * راه او را نه بيش و « 15 » نه كم باش
جان به كف برنه و دلير آساى * قصد اين راه كن درو ماساى
كاين دو روزه حيات نزد خرد * چه خوش و ناخوش و چه نيك و چه بد
باش تا بيخ تو به آب رسد * ماه خيمهات به آفتاب رسد
هامش
( 1 ) - ب : مرو را
( 2 ) - ب : و ز عبث تخت و ملك بر ، چ : از عبث جمله بخت تو ، خ : از عبث بخت او بجان
( 3 ) - ب : تو اگر نسل
( 4 ) - ل : از نسب
( 5 ) - ل : رنچ بر
( 6 ) - ب : تا گهر باز گرددت
( 7 ) - ل : ورنه نز آدمى كه شيطانى ، چ : ور تو نيز آدمى كه شيطانى ، ط : ورنهء ز آدمى ز شيطانى
( 8 ) - ل : تو مىدانى
( 9 ) - ذ : رفت وقتى كسى بر قاضى
( 10 ) - ب : رادمرد
( 11 ) - م : راحت و روح
( 12 ) - ل : بدان
( 13 ) - ذ : من همين
( 14 ) - م : ز آدم
( 15 ) - چ : به پيش