كرد پيش آر و گفت كوته كن * با چنين گفت كرد همره كن
ورنه از معرض سخن برخيز * چون زنان زين چنين سخن بگريز « 1 »
دعوى دوستى تو « 2 » با معبود * پس طلبكار لذّت و مقصود « 3 »
گر تو مقصود خود گرى بر دست * بتپرستى نهاى خداپرست
گر تو فرزند آدمى پس چون * شدهاى بر جهان چنين مفتون
اين جهان را نه مزرعت پنداشت * عاقبت خود برفت و هم بگذاشت
تو ز احوال غافلى چكنم * از خود « 4 » و اصل جاهلى چكنم
التمثل فى الانسان و عمله
آن نبينى « 5 » كه پادشهزاده « 6 » * كه ورا ملكتست « 7 » آماده
باشد اندر سراى و حجرهء خاص * بر سرش خادمان با اخلاص
تا ببازى فراش نگذارند « 8 » * سال و مه پاس او همىدارند « 9 »
آن وشاقان پرفغان « 10 » و فضول * شده بر لهو يكديگر « 11 » مشغول
در سرائى كه بارگه باشد * زحمت و انبه « 12 » سپه باشد
همه را بر فلك رسيده خروش * بارگاه از فغانشان پرجوش « 13 »
و آن ملكزاده ساعتى بيكار * نبود بىرقيب و بىكردار
تا نپويد به راه ناواجب * نبود بىاتابك و حاجب
نه ببازى و لهو پردازد * نه نپرسيده گفتن آغازد
آنچنانش نگاه مىدارد * كه يكى دم به هرزه برنارد
سرّ اين چيست خود تو مىدانى * زانكه مقصود كار دو جهانى
هامش
( 1 ) - ل : پرهيز
( 2 ) - ذ : دوستيت
( 3 ) - م : لذت مقصود
( 4 ) - ذ : بر خود
( 5 ) - ك : آن شنيدى
( 6 ) - ب : پادشازاده
( 7 ) - م : ملكست ، خ : ملكيتت
( 8 ) - ب : ورا بنگذارند ، چ : فراز نگذارند
( 9 ) - ب : پاس او سال و ماه مىدارند
( 10 ) - م : با فغان ، چ : بر فغان
( 11 ) - ت : همه بر لهو و لعبها ، چ : همه با لهو لعبها
( 12 ) - م انده ، ل : انبوه
( 13 ) - چ : در جوش