دوستى ابلهان ز تقليدست * نزره عقل و دين و « 1 » توحيدست
ببر از دوستى خلق سبك * دوستى خلق سنگ و شيشه تنك « 2 »
سنگ در ظرف شيشه « 3 » نتوان برد * نبود دوست با عرابى كرد
چنگ و نايست در صفت « 4 » نادان * تنگدل باشد و فراخ دهان « 5 »
زانكه ابله چو باشدت دلجوى * آب تهمت دواند اندر جوى « 6 »
تا بوى تندرست و حكم روان * داردت خويش و دوست چون تن و جان « 7 »
چون شود موئى از تو ديگرگون * آن شود موسى « 8 » اين ديگر قارون « 9 »
سوز بىنور « 10 » بينى از خويشان * راست همچون چراغ درويشان
يار دانا « 11 » چو شد ترا همراه * بس درازى راه شد كوتاه
چون كم آيد به راه توشهء تو * ننگرد در كلاه گوشهء تو
نه برادر بود به نرم و درشت * كه براى شكم بود هم پشت
دل تو با خداى و خلق اى خر * چون جوست اى ز نيمجو كمتر
كه يكى دانه بهر زر باشد * بار يك خانه « 12 » بهر خر باشد
از خرى خران تبرا كن * دل خود با خداى يكتا كن
تا دلت معدن نياز كند * در دل پيش جانت باز كند
نه همىگويدت فلك ز فراز « 13 » * كز خرد نردبان كن و برتاز « 14 »
ليك مىنشنوى كه كر شدهاى * عقل بگذاشتى چو « 15 » خر شدهاى
گر ترا گوش « 16 » عقل بودى باز * بشنيدى چو عاقلان « 17 » آواز
هامش
( 1 ) - ب ، نفس و ، ل : دين و ، م : دين
( 2 ) - ب : دوستى سنگ و خلق شعر تنگ
( 3 ) - ب : در ظرف شعر
( 4 ) - م : در صف
( 5 ) - ذ : زبان
( 6 ) - ب : دواندت در جوى ، ب : رواندت در جوى ، ل : رواند اندر خوى
( 7 ) - ب : خويش دوست ، چ : دوست خويش . . . ، دوست خويش چون
( 8 ) - م : عيسى
( 9 ) - ذ : هارون ، ب : آن شود موسى آن دگر قارون ، چ : آن شود موسى اين شود قارون
( 10 ) - س : سوزنى نور
( 11 ) - م : يار نادان ، ذ : باز دانا
( 12 ) - ر : بار صد خانه
( 13 ) - ل : بفراز
( 14 ) - ل : در تاز
( 15 ) - ب : بگذاشتى و ، ذ : بگذاشتى چه
( 16 ) - ب : گوش ، م : چشم
( 17 ) - م : ز عاقلان ، ر : چو سامعان