در تو زيرا سخن مؤثر نيست * كه ترا زان جهان « 1 » مبشر نيست
در جهان خدا براى از خاك * چه كنى كلبهء كه آن كاواك
چون كتابى است صورت عالم * كاندرويست بند و پند بهم
صورتش بر تن لئيمان بند * صفتش در دل حكيمان پند
صورتش خامش و سخن در وى * تن او نو و جان كهن در وى
فى تحقيق العشق
آن شنيدى كه در عرب مجنون * بود بر حسن ليلى او « 2 » مفتون
دعوى دوستى ليلى كرد * همه سلوى خويش بلوى كرد
حله و زاد و بود « 3 » خود بگذاشت * رنج را راحت و طرب پنداشت
كوه و صحرا گرفت مسكن خويش * بىخبر گشته از غم تن « 4 » خويش
چند روز او نيافت هيچ « 5 » طعام * صيد را برنهاد « 6 » بر ره دام
ز اتفاق آهوئى فتاد « 7 » به دام * مرد را « 8 » ناگهان برآمد كام
چون بديد آن ضعيف آهو را * و آن چنان چشم و روى نيكو را
يله كردش سبك ز دام او را « 9 » * اى « 10 » همه عاشقان غلام او را
گفت چشمش چو چشم يار من است * اين كه در دام من شكار من است
در ره عاشقى جفا نه رواست * هم رخ دوست « 11 » در بلا نه رواست
چشم ليلى و چشم بستهء بند « 12 » * هست گوئى به يكدگر مانند
زين سبب را حرام شد بر من * يله كردمش « 13 » از بلا و محن
من غلام كسى كه در ره عشق * شد مسلم ورا شهنشه عشق
راه دعوى روى تو بىمعنى * نخزند از تو ترسم اين دعوى
هامش
( 1 ) - ر : كه از خرد ، م : از جهان ، ل : گر ترا زان جهان
( 2 ) - ب : بود بر ليلى آنچنان
( 3 ) - ب : زاد و بوم
( 4 ) - ذ : از دل و تن ، ل : از غم و تن
( 5 ) - ل : ايچ
( 6 ) - م : برنهاده
( 7 ) - چ : آهو اوفتاد
( 8 ) - ب : مرو را
( 9 ) - ل : ز دست آهو را
( 10 ) - ل : اين
( 11 ) - ذ : يار
( 12 ) - ب : بسته بيند
( 13 ) - ب : برهانمش