گاو مانند ديوى « 1 » از دوزخ * سوى آن « 2 » زال تاخت از مطبخ
زال پنداشت هست عزرائيل * بانگ برداشت از پى تهويل « 3 »
كاى مقلموت « 4 » من نه مهستيم * من يكى زال پير « 5 » محنتيم « 6 »
تندرستم من و نيم بيمار * از خدا را مرا به دو مشمار
گر ترا مهستى همى بايد * آنك او را ببر « 7 » مرا شايد
دخترم اوست من نه بيمارم * تو و او منت رخت بردارم « 8 »
من برفتم تو دانى و دختر * سوى او رو « 9 » ز كار من بگذر
تا بدانى كه وقت پيچاپيچ * هيچ كس مر ترا نباشد « 10 » هيچ
بىبلا نازنين شمرد او را * چون بلا ديد در سپرد او را
بجمال نكو ازو بد « 11 » شاد * به خيال « 12 » بدش ز دست بداد
يار نبود كه بر در زندان * چشم گريان و لب بود خندان
يارت آن « 13 » باشد ار نيارى خشم * كه ز سر بفكند براى تو چشم
گيرد ار پرسيش « 14 » پسنديده * گفته ناگفته ديده ناديده
هركه وقت بلا ز تو بگريخت * به حقيقت « 15 » بدانكه رنگ آميخت
صحبتش را مجو مرو بر او * رو ز روزن « 16 » بجه نه از در او
من وفائى نديدهام ز خسان * گر تو ديدى سلام من برسان
در صفت ابلهان گويد
صحبت « 17 » ابلهان چو ديگ تهيست * از درون خالى از برون « 18 » سيهيست
هامش
( 1 ) - ل : ديو
( 2 ) - ل : بسوى زال
( 3 ) - ب : از پى تهويل ، م : پيش گاو نبيل
( 4 ) - م ، س ، ب ، خ ، ر ، كم : كاى مقلموت ، ل : كاى ملقموت : ت : ملكالموت ، چ : ملك موت
( 5 ) - ت : پير زال
( 6 ) - س : مهستى ولت ولت ارنتيم ، ر : مهستى ديگر است من ستيم
( 7 ) - ب : شو مر او را ببر
( 8 ) - ر : بسرش روز دست بگذارم
( 9 ) - ب : شو
( 10 ) - م : مر ترا هيچكس نيايد
( 11 ) - ب : به دو بد ، خ : چو زو بد
( 12 ) - م : بخيالى
( 13 ) - ب : يار آن
( 14 ) - ب : پرسدش
( 15 ) - ب : تو حقيقت
( 16 ) - ب : زو ز روزن
( 17 ) - م : صفت
( 18 ) - س : از درون هيج وز برون ، ب : كز درون خالى وز برون ، ل : خالى و برون